Home Actress Mehrave Sharifinia HD Instagram Photos and Wallpapers October 2018 Mehrave Sharifinia Instagram - 🍁🍂’ آندیا، دختر دوست‌داشتنی و ملوسی که در سریال کیمیا چند ماهی باعث دل‌ضعفه‌ی من بود❤️👧🏻❤️ قرمزم پوشیده بود و دلبری می‌کرد🤗❤️😍😘 ‘ دلم براش تنگ شد❤️ ‘ روز کودک مبارک کاش همه‌شون بخندن و شاد باشن همه‌شون، بدون استثنا🙁 ‘ ‘ ‘

Mehrave Sharifinia Instagram – 🍁🍂’ آندیا، دختر دوست‌داشتنی و ملوسی که در سریال کیمیا چند ماهی باعث دل‌ضعفه‌ی من بود❤️👧🏻❤️ قرمزم پوشیده بود و دلبری می‌کرد🤗❤️😍😘 ‘ دلم براش تنگ شد❤️ ‘ روز کودک مبارک کاش همه‌شون بخندن و شاد باشن همه‌شون، بدون استثنا🙁 ‘ ‘ ‘

Mehrave Sharifinia Instagram - 🍁🍂’ آندیا، دختر دوست‌داشتنی و ملوسی که در سریال کیمیا چند ماهی باعث دل‌ضعفه‌ی من بود❤️👧🏻❤️ قرمزم پوشیده بود و دلبری می‌کرد🤗❤️😍😘 ‘ دلم براش تنگ شد❤️ ‘ روز کودک مبارک کاش همه‌شون بخندن و شاد باشن همه‌شون، بدون استثنا🙁 ‘ ‘ ‘

Mehrave Sharifinia Instagram – 🍁🍂’
آندیا، دختر دوست‌داشتنی و ملوسی که در سریال کیمیا چند ماهی باعث دل‌ضعفه‌ی من بود❤️👧🏻❤️
قرمزم پوشیده بود و دلبری می‌کرد🤗❤️😍😘

دلم براش تنگ شد❤️

روز کودک مبارک
کاش همه‌شون بخندن و شاد باشن
همه‌شون، بدون استثنا🙁


‘ | Posted on 08/Oct/2018 22:58:22

Mehrave Sharifinia Instagram – 🍂🍁’
یادش به‌خیر
دبیرستانی که بودم هروقت هفته‌ی آخرِ ماه، پول ماهانه‌ام ته می‌کشید و بی‌پول می‌شدم، می‌دونستم که باید کار کنم وگرنه از پولِ بی‌زحمت خبری نبود.
روش تربیتی بابا جوری بود که پول ماهانه‌ی ما رو دقیقا به اندازه‌ی نیازمون می‌داد که ولخرجی نکنیم. هزینه‌ی تاکسی و دفتر و خودکار و خوراکی مدرسه محاسبه می‌شد و اول ماه پرداخت می‌شد تا خودمون یاد بگیریم پول‌مون رو مدیریت کنیم.
ولی در عوض برامون اشتغال‌زایی می‌کرد.
حدوداً شونزده سالم بود که یه روز با لحن شوخ و شیطونش ازم پرسید:«اوضاع پول ماهانه‌ت در چه حاله فرشته؟»
(به من می‌گه فرشته😬)
منم خندیدم و گفتم:«والا یه مقدار به ملیکا بدهکار شدم.»
_(با این‌که ملیکا نسبت به من ولخرج‌‌تره ولی نمی‌دونم چرا همیشه من بهش مقروضم!!!)_
گفت:«دل به کار بدی می‌تونی بدهیت رو صاف کنی. حاضری؟»
با کمال میل قبول کردم.
بابا با یکی دو تا از دوستانش انتشارات داشتن و کتاب چاپ می‌کردن، فکر می‌کنم علاقه‌‌م به ادبیات باعث شد که بخواد من رو محک بزنه؛ بهم یه کتاب داد تا براش نمونه‌خوانی کنم.
نمونه‌خوانی، تطبیق دادنِ نسخه‌ی اصلی، با متنِ تایپ شده است. دقتِ زیادی می‌خواد. باید بر اساسِ متنِ دست‌نویس، همه‌ی غلط‌های تایپی، دیکته‌ای، نشانه‌گذاری و رسم‌الخطی رو با خودکار قرمز مشخص کنی که متنِ تایپ شده، قبل از چاپ بره برای غلط‌گیری و بعد از اصلاحِ غلط‌ها چاپ بشه.
اوایل می‌دیدم که شب خودش دوباره کتاب رو چک می‌کنه، همش استرس داشتم که نکنه چیزی رو از قلم انداخته باشم و شغل جذابم رو از دست بدم، به همین دلیل هر روز بیشتر از روز قبل حواسم رو جمع می‌کردم و هر صفحه رو چندین بار بررسی می‌کردم. احتمالا از کارم راضی بوده که یه روز کتاب «عشق‌آباد» رو برای نمونه‌خوانی بهم داد.
دیروز بعد از مدت‌ها یهو توی کتابخونه‌ش «عشق‌آباد» رو پیدا کردم، سریع برش داشتم و بازش کردم، انگار باور نداشتم که نمونه‌خوان این کتاب خودم بودم. وقتی اسم خودمو به عنوان نمونه‌خوان دیدم عجیب غریب ذوق کردم.
به نظر من «زندگی» این چیزهاست، این حس‌هاست، حس رضایت، کار کردن، یاد گرفتن، تلاش کردن، علاقه داشتن به چیزهایی که شاید از یاد خیلی‌ها رفته باشه.
نمونه‌خوانی کتاب «عشق آباد» ارزشش برام خیلی بیشتر از بدهی مهراوه‌ی شونزده ساله است؛  بیشتر از خیلی چیزهای دیگه‌ست.
گفتم به این بهانه از پدر جان بابت این یادگاری فوق‌العاده تشکر کنم.❤️
‘
ورق بزنید
‘
Mehrave Sharifinia Instagram – …
🚫این پست برای علاقمندان به کتاب گذاشته شده، اگه حوصله‌ی کپشن طولانی ندارید، نخونید.🚫
•••••••••••••••••••••••••••••••
روی تخت دراز می‌کشم و شروع می‌کنم به خوندن “قلبِ نارنجی فرشته”.
قصه‌ی اول که تموم می‌شه دلم می‌خواد بشینم و مدتی بهش فکر کنم ولی ولع خوندن داستان بعدی بهم غلبه می‌کنه و می‌رم سراغ داستان دوم.
انتظار چنین چیزی رو ندارم، انتظار اینهمه صراحت  و بی‌تعارف بودن رو ندارم، در واقع مطمئن بودم که قراره با ادبیاتِ عالی و تصویرسازی‌های درخشان روبرو بشم ولی اصلاً فکر نمی‌کردم هر داستان مثل بُرِش پُر ایهامی از یک زندگیِ غریب، اینقدر ذهنم رو درگیر کنه. فکر نمی‌کردم هنجارشکنی‌های مستتر در هر جمله روحم رو غرق لذت کنه.
به نظرم هر کدوم از قصه‌هاش قابلیت داره تبدیل به یک رمان بلند و جالب بشه.
خوندن “قلب نارنجی فرشته” تجربه‌ی جذابی بود.
•••••••••••••••••••••••••••••••
👇🏻از متن کتاب👇🏻
“با پرِ روسری دماغش را گرفت و کِل کشید. چند بار پشت ‌سر هم. بعد سرش را خم کرد سمتِ تابوت. «آخه چرا این‌قدر دیر اومدی شاخ‌شمشادم؟ می‌بینی؟ ننه‌ت علیل شده، دیگه پا نداره دورت بگرده، قربون اون صورت سفیدت. آخه چرا ما رو ول کردی رفتی؟ چرا این دو تا خونواده رو از هم پاشیدی؟»
نوک انگشت‌های زبرش را مالید روی صورتم. برای اولین‌بار بعد از مُردنم، چندشم شد. مثل آن روزی که معلم‌مان نیامد. زود برگشتم خانه و کلید انداختم توی در. انگار کسی نبود. کیفم را پرت کردم توی راهرو و دویدم توی اتاق. صدای جیغ مامان را شنیدم که پتو را می‌کشید روی خودش. کمر پشمالو و عرق‌کرده‌ی سرجوخه اسماعیل را دیدم که تندوتند شلوار می‌پوشید. یکهو یاد بابام افتادم که بار برده بود ترکیه و دیگر خبری از او نشده بود. یاد شب‌هایی که درِ اتاقِ من، یک دفعه‌ای قفل می‌شد. یاد صبح‌های زودی که درِ کوچه باز و بسته می‌شد.
سرجوخه اسماعیل گفت«عاقبتِ جفتک‌پرونی همینه دیگه.» سیگاری که روشن کرده بود را انداخت توی جوی باریک آب، گفت« زندگی همه رو به گه کشید، اینم آخرش. دوماد کفِ خیابون، کو عروست؟»
‘
صفحه‌ی ۲۲
‘
•••••••••••••••••••••
“قلب نارنجی فرشته”
نوشته‌ی مرتضی برزگر
نشر چشمه
قیمت ۱۱۰۰۰ تومان
۱۲۰ صفحه
•••••••••••••••••••••

Check out the latest gallery of Mehrave Sharifinia