Home Actress Shabnam Moghadami HD Instagram Photos and Wallpapers January 2024 Shabnam Moghadami Instagram - . خواب می‌دیدم… انگار داشتیم صحنه‌ای از یک نمایش را تمرین می‌کردیم.توی تالاری که انگار سقف و کف داشت و دیوار،نه.پنج شش نفر بودیم و کارگردان،مهرجویی بود.خلاف ِ همیشه ریش داشت،ریش ِ بلند.رخت و پاپوشش سیاه بود.عینکش سیاه بود.کتابچه‌ای دستش بود که انگار نمایشنامه باشد.از میانش شاخه‌های ظریف ِ گیاهی،انگار بید،بیرون ریخته بود،آویخته سمت ِ زمین.از روی کتابچه چیزی می‌خواند که به گوشم ناآشنا بود.می‌چرخید،شبیه سماع.رقصی عجیب که ما را هم به آن فراخواند.کتابچه‌ی سبز ِپر‌گیاه را جلوی چشمانم گرفت گفت بخوان.خط‌نوشت ِ کتاب سبز بود و برایم ناخوانا بود.گفت بخوان.گفتم نمی‌توانم! گفت زبان ِ گیاه و درخت است…بخوان! گفتم نمی‌توانم یادم بدهید! خندید.خجالت کشیدم. بعد گفت آواز بخوانیم.جایی از حنجره‌اش را نشان داد و گفت :از اینجا! مثل ِ من. دهان که باز کرد از گلویش صدای چلچله بیرون آمد.همه با او خواندند و از گلویشان صدای چلچله می‌آمد.من اما انگار لال شده باشم فقط نگاه‌شان می‌کردم.گفت بخوان! گفتم نمی‌توانم!گفت زبان ِ پرندگان است بخوان!گفتم نمی‌توانم و بغض کردم. بعد گفت دست‌هاتان را به هم بدهید…وقت ِ پرواز است…قلبم ریخت!و دوید…دوید و همه دویدند تا ته تالار که دیوار نداشت و پرید.پرید اما نیفتاد.رفت توی آسمان.دیگران دویدند، پریدند، نیفتادند و توی هوا شناور شدند.من ایستادم.انتهای تالار،لبه‌ی پرتگاه ایستادم.مهرجویی صدایم کرد گفت : بپر…بیا…نترس…می‌توانی…بیااااا! چشم بستم و تمام دلم را جمع کردم و ترسیده،پریدم…انگار که چتر داشته باشم،معلق شدم.نیفتادم،بی بال پرواز کردم.سبک…رها،دیگر نمی‌ترسیدم.مهرجویی خندید و کتابچه‌ی سبزش را دستم داد.گفت می‌توانی.بخوان.شاخه‌های میان ِ کتاب رشد می‌کردند…باد تکان‌شان می‌داد. صدای ربنای شجریان می‌آمد…آسمان ِ اطرافم پر بود از آدم هایی شبیه فرشتگان ِبی پروبال…معلق…چشم‌بسته…آرام. صدای ربنای شجریان می آمد. نقاشی از#اویلین_داویدیان.با نام ِ «خاطرات ِ دل» #محمد_رضا_شجریان #دلنوشته #داریوش_مهرجویی

Shabnam Moghadami Instagram – . خواب می‌دیدم… انگار داشتیم صحنه‌ای از یک نمایش را تمرین می‌کردیم.توی تالاری که انگار سقف و کف داشت و دیوار،نه.پنج شش نفر بودیم و کارگردان،مهرجویی بود.خلاف ِ همیشه ریش داشت،ریش ِ بلند.رخت و پاپوشش سیاه بود.عینکش سیاه بود.کتابچه‌ای دستش بود که انگار نمایشنامه باشد.از میانش شاخه‌های ظریف ِ گیاهی،انگار بید،بیرون ریخته بود،آویخته سمت ِ زمین.از روی کتابچه چیزی می‌خواند که به گوشم ناآشنا بود.می‌چرخید،شبیه سماع.رقصی عجیب که ما را هم به آن فراخواند.کتابچه‌ی سبز ِپر‌گیاه را جلوی چشمانم گرفت گفت بخوان.خط‌نوشت ِ کتاب سبز بود و برایم ناخوانا بود.گفت بخوان.گفتم نمی‌توانم! گفت زبان ِ گیاه و درخت است…بخوان! گفتم نمی‌توانم یادم بدهید! خندید.خجالت کشیدم. بعد گفت آواز بخوانیم.جایی از حنجره‌اش را نشان داد و گفت :از اینجا! مثل ِ من. دهان که باز کرد از گلویش صدای چلچله بیرون آمد.همه با او خواندند و از گلویشان صدای چلچله می‌آمد.من اما انگار لال شده باشم فقط نگاه‌شان می‌کردم.گفت بخوان! گفتم نمی‌توانم!گفت زبان ِ پرندگان است بخوان!گفتم نمی‌توانم و بغض کردم. بعد گفت دست‌هاتان را به هم بدهید…وقت ِ پرواز است…قلبم ریخت!و دوید…دوید و همه دویدند تا ته تالار که دیوار نداشت و پرید.پرید اما نیفتاد.رفت توی آسمان.دیگران دویدند، پریدند، نیفتادند و توی هوا شناور شدند.من ایستادم.انتهای تالار،لبه‌ی پرتگاه ایستادم.مهرجویی صدایم کرد گفت : بپر…بیا…نترس…می‌توانی…بیااااا! چشم بستم و تمام دلم را جمع کردم و ترسیده،پریدم…انگار که چتر داشته باشم،معلق شدم.نیفتادم،بی بال پرواز کردم.سبک…رها،دیگر نمی‌ترسیدم.مهرجویی خندید و کتابچه‌ی سبزش را دستم داد.گفت می‌توانی.بخوان.شاخه‌های میان ِ کتاب رشد می‌کردند…باد تکان‌شان می‌داد. صدای ربنای شجریان می‌آمد…آسمان ِ اطرافم پر بود از آدم هایی شبیه فرشتگان ِبی پروبال…معلق…چشم‌بسته…آرام. صدای ربنای شجریان می آمد. نقاشی از#اویلین_داویدیان.با نام ِ «خاطرات ِ دل» #محمد_رضا_شجریان #دلنوشته #داریوش_مهرجویی

Shabnam Moghadami Instagram - . خواب می‌دیدم… انگار داشتیم صحنه‌ای از یک نمایش را تمرین می‌کردیم.توی تالاری که انگار سقف و کف داشت و دیوار،نه.پنج شش نفر بودیم و کارگردان،مهرجویی بود.خلاف ِ همیشه ریش داشت،ریش ِ بلند.رخت و پاپوشش سیاه بود.عینکش سیاه بود.کتابچه‌ای دستش بود که انگار نمایشنامه باشد.از میانش شاخه‌های ظریف ِ گیاهی،انگار بید،بیرون ریخته بود،آویخته سمت ِ زمین.از روی کتابچه چیزی می‌خواند که به گوشم ناآشنا بود.می‌چرخید،شبیه سماع.رقصی عجیب که ما را هم به آن فراخواند.کتابچه‌ی سبز ِپر‌گیاه را جلوی چشمانم گرفت گفت بخوان.خط‌نوشت ِ کتاب سبز بود و برایم ناخوانا بود.گفت بخوان.گفتم نمی‌توانم! گفت زبان ِ گیاه و درخت است…بخوان! گفتم نمی‌توانم یادم بدهید! خندید.خجالت کشیدم. بعد گفت آواز بخوانیم.جایی از حنجره‌اش را نشان داد و گفت :از اینجا! مثل ِ من. دهان که باز کرد از گلویش صدای چلچله بیرون آمد.همه با او خواندند و از گلویشان صدای چلچله می‌آمد.من اما انگار لال شده باشم فقط نگاه‌شان می‌کردم.گفت بخوان! گفتم نمی‌توانم!گفت زبان ِ پرندگان است بخوان!گفتم نمی‌توانم و بغض کردم. بعد گفت دست‌هاتان را به هم بدهید…وقت ِ پرواز است…قلبم ریخت!و دوید…دوید و همه دویدند تا ته تالار که دیوار نداشت و پرید.پرید اما نیفتاد.رفت توی آسمان.دیگران دویدند، پریدند، نیفتادند و توی هوا شناور شدند.من ایستادم.انتهای تالار،لبه‌ی پرتگاه ایستادم.مهرجویی صدایم کرد گفت : بپر…بیا…نترس…می‌توانی…بیااااا! چشم بستم و تمام دلم را جمع کردم و ترسیده،پریدم…انگار که چتر داشته باشم،معلق شدم.نیفتادم،بی بال پرواز کردم.سبک…رها،دیگر نمی‌ترسیدم.مهرجویی خندید و کتابچه‌ی سبزش را دستم داد.گفت می‌توانی.بخوان.شاخه‌های میان ِ کتاب رشد می‌کردند…باد تکان‌شان می‌داد. صدای ربنای شجریان می‌آمد…آسمان ِ اطرافم پر بود از آدم هایی شبیه فرشتگان ِبی پروبال…معلق…چشم‌بسته…آرام. صدای ربنای شجریان می آمد. نقاشی از#اویلین_داویدیان.با نام ِ «خاطرات ِ دل» #محمد_رضا_شجریان #دلنوشته #داریوش_مهرجویی

Shabnam Moghadami Instagram – .
خواب می‌دیدم…
انگار داشتیم صحنه‌ای از یک نمایش را تمرین می‌کردیم.توی تالاری که انگار سقف و کف داشت و دیوار،نه.پنج شش نفر بودیم و کارگردان،مهرجویی بود.خلاف ِ همیشه ریش داشت،ریش ِ بلند.رخت و پاپوشش سیاه بود.عینکش سیاه بود.کتابچه‌ای دستش بود که انگار نمایشنامه باشد.از میانش شاخه‌های ظریف ِ گیاهی،انگار بید،بیرون ریخته بود،آویخته سمت ِ زمین.از روی کتابچه چیزی می‌خواند که به گوشم ناآشنا بود.می‌چرخید،شبیه سماع.رقصی عجیب که ما را هم به آن فراخواند.کتابچه‌ی سبز ِپر‌گیاه را جلوی چشمانم گرفت گفت بخوان.خط‌نوشت ِ کتاب سبز بود و برایم ناخوانا بود.گفت بخوان.گفتم نمی‌توانم! گفت زبان ِ گیاه و درخت است…بخوان! گفتم نمی‌توانم یادم بدهید! خندید.خجالت کشیدم.
بعد گفت آواز بخوانیم.جایی از حنجره‌اش را نشان داد و گفت :از اینجا! مثل ِ من.
دهان که باز کرد از گلویش صدای چلچله بیرون آمد.همه با او خواندند و از گلویشان صدای چلچله می‌آمد.من اما انگار لال شده باشم فقط نگاه‌شان می‌کردم.گفت بخوان! گفتم نمی‌توانم!گفت زبان ِ پرندگان است بخوان!گفتم نمی‌توانم و بغض کردم.
بعد گفت دست‌هاتان را به هم بدهید…وقت ِ پرواز است…قلبم ریخت!و دوید…دوید و همه دویدند تا ته تالار که دیوار نداشت و پرید.پرید اما نیفتاد.رفت توی آسمان.دیگران دویدند، پریدند، نیفتادند و توی هوا شناور شدند.من ایستادم.انتهای تالار،لبه‌ی پرتگاه ایستادم.مهرجویی صدایم کرد گفت : بپر…بیا…نترس…می‌توانی…بیااااا! چشم بستم و تمام دلم را جمع کردم و ترسیده،پریدم…انگار که چتر داشته باشم،معلق شدم.نیفتادم،بی بال پرواز کردم.سبک…رها،دیگر نمی‌ترسیدم.مهرجویی خندید و کتابچه‌ی سبزش را دستم داد.گفت می‌توانی.بخوان.شاخه‌های میان ِ کتاب رشد می‌کردند…باد تکان‌شان می‌داد.
صدای ربنای شجریان می‌آمد…آسمان ِ اطرافم پر بود از آدم هایی شبیه فرشتگان ِبی پروبال…معلق…چشم‌بسته…آرام.
صدای ربنای شجریان می آمد.
نقاشی از#اویلین_داویدیان.با نام ِ «خاطرات ِ دل»
#محمد_رضا_شجریان
#دلنوشته
#داریوش_مهرجویی | Posted on 16/Nov/2023 22:44:57

Shabnam Moghadami Instagram – .
دل ِ سینما و اهلش برای شما و صورت زیبا و صدای خاص و گیرایتان تنگ خواهد شد بانو…
زود بود رفتن‌تان…زود بود…
غرق ِ نور و آرامش باشید الهی.
.
چه پاییزی شد…
خدا صبرمان بدهد.
.
#بیتا_فرهی
Shabnam Moghadami Instagram – .
سرد و ساده و شکسته
آینه‌ی قدیمی‌ام من
با چراغ و گل غریبه با غبار صمیمی ام من
می‌مونم زیر ِ هجوم ِ وحشی ِ آوار  کینه
 واسه بازیچه نبودن ،آخرین بازی همینه!
.
و من بااجازه از جناب جنتی‌عطایی می‌خوام بگم:
نمی‌مونم زیر ِ هجوم ِ وحشی ِ آوار کینه!
نمونیم زیر ِ هجوم ِ وحشی ِ آوار ِ کینه!
نمونین زیر ِ هجوم ِ وحشی ِ آوار ِ کینه!
واسه بازیچه نبودن…واسه بازیچه نموندن…واسه بازیچه نشدن آخرین بازی همینه.
آخرین بازی همینه…
بازی ِ بُرد همینه…
.
اینجا آرنیک‌گالریِ زیبا.عصر ِ خاکستری ِ روزی پاییزی.
.
#ایرج_جنتی_عطایی
#گالری_آرنیک

Check out the latest gallery of Shabnam Moghadami