Home Actress Mehrave Sharifinia HD Photos and Wallpapers July 2024 Mehrave Sharifinia Instagram - ' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟ ' جواب: به نام خدا ساعت دوازده و‌ نیم ظهر از خواب بیدار شدیم، با چشمی نیمه‌باز گوشی خود را چک کرده و دیدیم که ناهار به صرف گوشت‌لاپلوی خانگی دعوت شده‌ایم. داشتیم به رفتن یا نرفتن می‌اندیشیدیم که میزبانِ عزیزدل تماس گرفت و گفت گوشت‌لاپلو با آب‌ِ گوجه فرنگی طبخ شده و چنین است و چنان است و برای ما چاره‌ای جز بلند شدن و آماده شدن و حرکت به سمت منزلش باقی نگذاشت، در حدی که حتی چای هم ننوشیدیم و رفتیم. صدای موسیقی را بلند کردیم و به سمت خانه‌اش رهسپار شدیم. در راه فکر کردیم که چرا ما همیشه معاشرت با اندک عزیزانِ‌دل‌مان را به انجام کارهای شخصی ترجیح می‌دهیم؟ انگار چیزی ته وجودمان رخنه کرده است که دائم به ما می‌گوید دنیا دو روز است و ما هم عمیق باور کرده‌ایم که دنیا دو روز است، پس هیچ دیدار مهمی را با اندک عزیزانِ دل نباید از دست داد، دنیا به زودی تمام می‌شود و ارزش این‌همه هیاهو و تلاش را ندارد. شاید هم باور کردن این‌که دنیا دو روز است، راه فراری‌ شده به سوی تنبلی و هراس از تغییر و چسبیدن به عادت‌های همیشگی! وگرنه این حجم از سیاهی و یأس با شیوه‌ی زندگی ما مغایرت دارد. احتمالا همین است، باید حواس‌مان را جمع کنیم. به منزل میزبانِ عزیزدل رسیدیم و گوشت‌لاپلوی بسیار خوشمزه‌ای نوش جان کردیم و بعد چای لاهیجان تازه‌دم نوشیدیم و گپ مفصلی زدیم و دل‌مان باز شد. در راه برگشت فکر کردیم اگر دو ساعت زودتر بیدار شده بودیم هم به همه‌ی کارهای شخصی‌مان می‌رسیدیم و هم از این معاشرتِ دلچسب لذت می‌بردیم. فکر کردیم فردا شنبه است، دو راه داریم: راه اول این است که تبدیل شود به یکی از شنبه‌های همیشگی که شاهد هزاران وعده‌‌ی عملی نشده بودند، راه دوم این است که تبدیل شود به شنبه‌ای که با همه‌ی شنبه‌های دیگر متفاوت است. ' تصمیمش را صبح وقتی ساعت زنگ زد می‌گیریم!😬 ' پی‌نوشت: ۱.کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه»، مجموعه داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری، از نشر نیلوفر، یه داستان کوتاه داره به نام «پرنده فقط یک پرنده بود». قلبم رو چنگ زد. نکنه یه روز، یهو، جوگیر بشیم و چک‌چک بارون بهار و برگ‌های زرد پاییز و صدای جیک جیک گنجشک‌ها خسته‌مون کنه... نکنه یه شهری بسازیم که آخرش خودمون هم نتونیم تحملش کنیم... ' ۲.بین همه‌ی چیزهایی که این مدت در موردِ یکی دو سالِ قبل فهمیدم یکیش خیلی آزاردهنده بود، که اونم الان دیگه مهم نیست، فقط گاهی وقت‌ها نسبت به آدم‌ها حیران می‌مونم. ' ۳.یکی از مزیت‌های روز جمعه خلوتی خیابونه که حتی خونه‌نشین‌هایی مثل منو از مأمن بیرون می‌کشونه. ' #جمعه '

Mehrave Sharifinia Instagram – ‘ سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟ ‘ جواب: به نام خدا ساعت دوازده و‌ نیم ظهر از خواب بیدار شدیم، با چشمی نیمه‌باز گوشی خود را چک کرده و دیدیم که ناهار به صرف گوشت‌لاپلوی خانگی دعوت شده‌ایم. داشتیم به رفتن یا نرفتن می‌اندیشیدیم که میزبانِ عزیزدل تماس گرفت و گفت گوشت‌لاپلو با آب‌ِ گوجه فرنگی طبخ شده و چنین است و چنان است و برای ما چاره‌ای جز بلند شدن و آماده شدن و حرکت به سمت منزلش باقی نگذاشت، در حدی که حتی چای هم ننوشیدیم و رفتیم. صدای موسیقی را بلند کردیم و به سمت خانه‌اش رهسپار شدیم. در راه فکر کردیم که چرا ما همیشه معاشرت با اندک عزیزانِ‌دل‌مان را به انجام کارهای شخصی ترجیح می‌دهیم؟ انگار چیزی ته وجودمان رخنه کرده است که دائم به ما می‌گوید دنیا دو روز است و ما هم عمیق باور کرده‌ایم که دنیا دو روز است، پس هیچ دیدار مهمی را با اندک عزیزانِ دل نباید از دست داد، دنیا به زودی تمام می‌شود و ارزش این‌همه هیاهو و تلاش را ندارد. شاید هم باور کردن این‌که دنیا دو روز است، راه فراری‌ شده به سوی تنبلی و هراس از تغییر و چسبیدن به عادت‌های همیشگی! وگرنه این حجم از سیاهی و یأس با شیوه‌ی زندگی ما مغایرت دارد. احتمالا همین است، باید حواس‌مان را جمع کنیم. به منزل میزبانِ عزیزدل رسیدیم و گوشت‌لاپلوی بسیار خوشمزه‌ای نوش جان کردیم و بعد چای لاهیجان تازه‌دم نوشیدیم و گپ مفصلی زدیم و دل‌مان باز شد. در راه برگشت فکر کردیم اگر دو ساعت زودتر بیدار شده بودیم هم به همه‌ی کارهای شخصی‌مان می‌رسیدیم و هم از این معاشرتِ دلچسب لذت می‌بردیم. فکر کردیم فردا شنبه است، دو راه داریم: راه اول این است که تبدیل شود به یکی از شنبه‌های همیشگی که شاهد هزاران وعده‌‌ی عملی نشده بودند، راه دوم این است که تبدیل شود به شنبه‌ای که با همه‌ی شنبه‌های دیگر متفاوت است. ‘ تصمیمش را صبح وقتی ساعت زنگ زد می‌گیریم!😬 ‘ پی‌نوشت: ۱.کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه»، مجموعه داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری، از نشر نیلوفر، یه داستان کوتاه داره به نام «پرنده فقط یک پرنده بود». قلبم رو چنگ زد. نکنه یه روز، یهو، جوگیر بشیم و چک‌چک بارون بهار و برگ‌های زرد پاییز و صدای جیک جیک گنجشک‌ها خسته‌مون کنه… نکنه یه شهری بسازیم که آخرش خودمون هم نتونیم تحملش کنیم… ‘ ۲.بین همه‌ی چیزهایی که این مدت در موردِ یکی دو سالِ قبل فهمیدم یکیش خیلی آزاردهنده بود، که اونم الان دیگه مهم نیست، فقط گاهی وقت‌ها نسبت به آدم‌ها حیران می‌مونم. ‘ ۳.یکی از مزیت‌های روز جمعه خلوتی خیابونه که حتی خونه‌نشین‌هایی مثل منو از مأمن بیرون می‌کشونه. ‘ #جمعه ‘

Mehrave Sharifinia Instagram - ' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟ ' جواب: به نام خدا ساعت دوازده و‌ نیم ظهر از خواب بیدار شدیم، با چشمی نیمه‌باز گوشی خود را چک کرده و دیدیم که ناهار به صرف گوشت‌لاپلوی خانگی دعوت شده‌ایم. داشتیم به رفتن یا نرفتن می‌اندیشیدیم که میزبانِ عزیزدل تماس گرفت و گفت گوشت‌لاپلو با آب‌ِ گوجه فرنگی طبخ شده و چنین است و چنان است و برای ما چاره‌ای جز بلند شدن و آماده شدن و حرکت به سمت منزلش باقی نگذاشت، در حدی که حتی چای هم ننوشیدیم و رفتیم. صدای موسیقی را بلند کردیم و به سمت خانه‌اش رهسپار شدیم. در راه فکر کردیم که چرا ما همیشه معاشرت با اندک عزیزانِ‌دل‌مان را به انجام کارهای شخصی ترجیح می‌دهیم؟ انگار چیزی ته وجودمان رخنه کرده است که دائم به ما می‌گوید دنیا دو روز است و ما هم عمیق باور کرده‌ایم که دنیا دو روز است، پس هیچ دیدار مهمی را با اندک عزیزانِ دل نباید از دست داد، دنیا به زودی تمام می‌شود و ارزش این‌همه هیاهو و تلاش را ندارد. شاید هم باور کردن این‌که دنیا دو روز است، راه فراری‌ شده به سوی تنبلی و هراس از تغییر و چسبیدن به عادت‌های همیشگی! وگرنه این حجم از سیاهی و یأس با شیوه‌ی زندگی ما مغایرت دارد. احتمالا همین است، باید حواس‌مان را جمع کنیم. به منزل میزبانِ عزیزدل رسیدیم و گوشت‌لاپلوی بسیار خوشمزه‌ای نوش جان کردیم و بعد چای لاهیجان تازه‌دم نوشیدیم و گپ مفصلی زدیم و دل‌مان باز شد. در راه برگشت فکر کردیم اگر دو ساعت زودتر بیدار شده بودیم هم به همه‌ی کارهای شخصی‌مان می‌رسیدیم و هم از این معاشرتِ دلچسب لذت می‌بردیم. فکر کردیم فردا شنبه است، دو راه داریم: راه اول این است که تبدیل شود به یکی از شنبه‌های همیشگی که شاهد هزاران وعده‌‌ی عملی نشده بودند، راه دوم این است که تبدیل شود به شنبه‌ای که با همه‌ی شنبه‌های دیگر متفاوت است. ' تصمیمش را صبح وقتی ساعت زنگ زد می‌گیریم!😬 ' پی‌نوشت: ۱.کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه»، مجموعه داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری، از نشر نیلوفر، یه داستان کوتاه داره به نام «پرنده فقط یک پرنده بود». قلبم رو چنگ زد. نکنه یه روز، یهو، جوگیر بشیم و چک‌چک بارون بهار و برگ‌های زرد پاییز و صدای جیک جیک گنجشک‌ها خسته‌مون کنه... نکنه یه شهری بسازیم که آخرش خودمون هم نتونیم تحملش کنیم... ' ۲.بین همه‌ی چیزهایی که این مدت در موردِ یکی دو سالِ قبل فهمیدم یکیش خیلی آزاردهنده بود، که اونم الان دیگه مهم نیست، فقط گاهی وقت‌ها نسبت به آدم‌ها حیران می‌مونم. ' ۳.یکی از مزیت‌های روز جمعه خلوتی خیابونه که حتی خونه‌نشین‌هایی مثل منو از مأمن بیرون می‌کشونه. ' #جمعه '

Mehrave Sharifinia Instagram – ‘
سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟

جواب:
به نام خدا
ساعت دوازده و‌ نیم ظهر از خواب بیدار شدیم، با چشمی نیمه‌باز گوشی خود را چک کرده و دیدیم که ناهار به صرف گوشت‌لاپلوی خانگی دعوت شده‌ایم. داشتیم به رفتن یا نرفتن می‌اندیشیدیم که میزبانِ عزیزدل تماس گرفت و گفت گوشت‌لاپلو با آب‌ِ گوجه فرنگی طبخ شده و چنین است و چنان است و برای ما چاره‌ای جز بلند شدن و آماده شدن و حرکت به سمت منزلش باقی نگذاشت، در حدی که حتی چای هم ننوشیدیم و رفتیم.
صدای موسیقی را بلند کردیم و به سمت خانه‌اش رهسپار شدیم.
در راه فکر کردیم که چرا ما همیشه معاشرت با اندک عزیزانِ‌دل‌مان را به انجام کارهای شخصی ترجیح می‌دهیم؟
انگار چیزی ته وجودمان رخنه کرده است که دائم به ما می‌گوید دنیا دو روز است و ما هم عمیق باور کرده‌ایم که دنیا دو روز است، پس هیچ دیدار مهمی را با اندک عزیزانِ دل نباید از دست داد، دنیا به زودی تمام می‌شود و ارزش این‌همه هیاهو و تلاش را ندارد.
شاید هم باور کردن این‌که دنیا دو روز است، راه فراری‌ شده به سوی تنبلی و هراس از تغییر و چسبیدن به عادت‌های همیشگی! وگرنه این حجم از سیاهی و یأس با شیوه‌ی زندگی ما مغایرت دارد.
احتمالا همین است، باید حواس‌مان را جمع کنیم.
به منزل میزبانِ عزیزدل رسیدیم و گوشت‌لاپلوی بسیار خوشمزه‌ای نوش جان کردیم و بعد چای لاهیجان تازه‌دم نوشیدیم و گپ مفصلی زدیم و دل‌مان باز شد.
در راه برگشت فکر کردیم اگر دو ساعت زودتر بیدار شده بودیم هم به همه‌ی کارهای شخصی‌مان می‌رسیدیم و هم از این معاشرتِ دلچسب لذت می‌بردیم.
فکر کردیم فردا شنبه است، دو راه داریم:
راه اول این است که تبدیل شود به یکی از شنبه‌های همیشگی که شاهد هزاران وعده‌‌ی عملی نشده بودند،
راه دوم این است که تبدیل شود به شنبه‌ای که با همه‌ی شنبه‌های دیگر متفاوت است.

تصمیمش را صبح وقتی ساعت زنگ زد می‌گیریم!😬

پی‌نوشت:
۱.کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه»، مجموعه داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری، از نشر نیلوفر، یه داستان کوتاه داره به نام «پرنده فقط یک پرنده بود».
قلبم رو چنگ زد.
نکنه یه روز، یهو، جوگیر بشیم و چک‌چک بارون بهار و برگ‌های زرد پاییز و صدای جیک جیک گنجشک‌ها خسته‌مون کنه…
نکنه یه شهری بسازیم که آخرش خودمون هم نتونیم تحملش کنیم…

۲.بین همه‌ی چیزهایی که این مدت در موردِ یکی دو سالِ قبل فهمیدم یکیش خیلی آزاردهنده بود، که اونم الان دیگه مهم نیست، فقط گاهی وقت‌ها نسبت به آدم‌ها حیران می‌مونم.

۳.یکی از مزیت‌های روز جمعه خلوتی خیابونه که حتی خونه‌نشین‌هایی مثل منو از مأمن بیرون می‌کشونه.

#جمعه ‘ | Posted on 19/Jul/2019 21:16:59

Mehrave Sharifinia Instagram – ‘
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟

جواب:
به نام خدا
ظهر با صدای زنگ ساعت، حدود یک از خواب بیدار شدیم ولی هنوز دلمان می‌خواست بخوابیم.
نیم ساعتی در تخت ماندیم و به بررسی فضای مجازی پرداختیم تا بالاخره سه چهار لبخند نصیبمان شد که خواب را از سر ما پراند و کمک کرد از تخت دل بکنیم.
هفته‌ی شلوغی داشتیم و به همین دلیل همه جا را نامرتب کرده بودیم.
ظرف‌ها شسته نشده‌اند، لباس‌ها روی مبل و دستگیره‌ی در به حال خود رها شده‌اند، کیف و کفش‌ها روی زمین ولو هستند و گیاهان همه‌ تشنه‌ی آب.
نگاهی به وضعیت آشفته‌ی دور و بر کردیم و تصمیم گرفتیم فعلا فقط به چای ناشتا و کتلتِ مادرپز فکر کنیم که از چند روز قبل میهمان فریزر ما شده است.
همیشه همین‌طور بوده و هست و خواهد بود،
وقتی نمی‌دانی از کجا شروع کنی،
نوشیدن چای بهترین آغاز است.
‘
جمعه‌ی دلپذیری داشته باشید،
فارغ از غروبِ دلگیرش.
‘
پی‌نوشت:
۱.یه ماهش رفت،
دو ماه دیگه مونده…
دلم تنگ شده.
‘
‘
‘
#جمعه #روزمرِگی #روزمرگی
‘
Mehrave Sharifinia Instagram – ☕️’
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟
‘
جواب:
به نام خدا
این جمعه برای دفعه‌ی دویست و بیست و چهارم کتری خود را سوزاندیم، به حدی که رنگ بعضی از قسمت‌های زیر کتری کنده شد و حتی بعد از شستشو و استفاده‌ی مجدد هم باز رنگ‌هایش ریخت روی گاز!
در واقع به نظرم کتری سبز عزیز ما روزهای آخر عمرش را سپری می‌کند، حتی شاید همین الان هم مُرده است و ما با دستگاه به زور زنده نگهش داشته‌ایم تا بی‌ چای و دم‌نوش نمانیم.
قبل از این‌که کسی تذکر بدهد بهتر است بگوییم که بله، بله، می‌دانیم نباید آبِ کتریِ دویست و بیست و چهار بار سوخته را نوشید. در واقع ما از این کتری فقط به‌عنوان پایه‌ی داغی جهت قراردادنِ قوری روی آن برای دم‌کشیدن چای یا دم‌نوش استفاده می‌کنیم و به دلیل سوختن‌های مکررِ کتری، مجبوریم آبِ جوشِ اصلی را از کتری برقی تامین نماییم؛ و متاسفیم از این‌که مصرف هر چیزی که به چای و دم‌نوش مربوط می‌شود در خانه‌ی ما این‌قدر بالاست!
مثلا عُمرِ اکثر درهایِ قوری حدود یک ماه است، اغلب مجبوریم از نعلبکی به جای درِ قوری استفاده کنیم. یا مثلا پیاله‌‌ی کوچکی که در آن باید گل و‌ گیاهانِ مخصوص دم‌نوش را بریزیم و داخل قوری قرار دهیم به ما وفا نمی‌کند و زودتر از قوری ِ مخصوصِ دم‌نوش می‌شکند. لیوان‌ها هم که پای ثابت خُرد شدن هستند.
_دو هفته‌ی پیش لیوانی در عکسِ جمعه بود که همان روز عمرش را داد به شما!_
خلاصه که نفهمیدیم این بند و بساط چای و دم‌نوش، به این دلیل که می‌دانند خیلی دوستشان داریم خودشان را لوس می‌کنند و اینقدر نازک‌نارنجی می‌شوند و زود از بین می‌روند؟ یا کلا ظریف و شکننده هستند؟ یا ما آدم بی‌دقت و بی‌ملاحظه‌ای هستیم و طرز استفاده‌‌ی درست از آن‌ها را بلد نیستیم!؟
به هر حال با این‌که کتری قشنگ‌مان نابود شده، اما، این قوریِ سبز به همراهِ دَرَش از آبان ماه ۹۷ تا امروز در خانه‌ی ما صحیح و سالم دوام آورده است. صادقانه بگوییم که مثل چشمان خود مراقبش هستیم. البته این‌که بسیار بسیار دوستش داریم هم در نوع نگهداری‌مان بی‌تاثیر نیست!
امیدواریم حالا حالاها عمرش به دنیا باشد و ما بالاخره روشِ حفظ و نگهداریِ چیزی را که دوست داریم یاد گرفته‌ باشیم.
‘
‘
‘
پی‌نوشت:
‘
۱.اندیشیدن به خاطراتِ خوب چشم‌های آدم رو شفاف‌تر می‌کنه و لبخندش رو زیباتر.
‘
۲.اغلب اتفاقی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنم که جنبه‌ی شخصی نداره، ساده است و نوشتن جزییاتش برام لذت‌بخشه.
وگرنه به نظرم فضای مجازی حتی بیست درصد از زندگیِ واقعی کسی رو پوشش نمی‌ده.
جمعه پر از چیزهای مهم‌تر بود که هرگز نوشته نمی‌شن.
‘
‘
‘
#جمعه #روزمرِگی #روزمرگی
‘

Check out the latest gallery of Mehrave Sharifinia