Mahshid Javadi Instagram – ‘
چلهی زمستون بود
بالاخره چرخِ ماشین از زیر گِل و برف درومد،
هر چی توان داشتیم هلش دادیم و رسوندیمش اول جاده.
همه جا یخبندون بود.
از اونجا به بعد رو خوب یادمه، دستام یخ زده بود.
دستکشی که تو مغازه آقا ابراهیم بود و هنوز نخریده بودیم.
قولشو از بابا گرفته بودم.
بخاری ماشین جون نداشت انقدر فس فس میکرد که تا میومدی گرم شی دیگه رسیده بودی مدرسه .
خانمِ رادیو با انرژی میگفت: سلااااام به این صبح دلانگیز!
ازش خوشم نمیومد، حواسمو ازش پرت کردم.
صورتم و چسبوندم به شیشه ماشین، بخار گرفته بود.
ها کردم و با انگشتِ اشاره اسمم و روی شیشه نوشتم.
دوباره ها کردم یه قلب کشیدم .
انقدر اینکارو کردم تا برام تکراری شد و رهاش کردم.
وسطای راه تصمیم گرفتم خوابِ ناکام مونده از شب رو جبران کنم .
چشمامو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ،
تا چشمام سنگین شد صدای بابام و شنیدم که گفت پاشو رسیدیم .
حالا کی میخواست بره سر کلاس با معلم و همکلاسیهایی که احتمالا دیشب حسابی درس خوندن، سر و کله بزنه.!؟
با بیحالی از ماشین پیاده شدم رفتم حیاط مدرسه.
تو صف ایستادم تا مراسم صبحگاهی اجرا بشه.
خمیازه میکشیدم و از اینکه اونجا بودم احساس ضعف میکردم .
مشغولِ بیحوصلگی بودم که صدای آشنایی از دور اومد.
سرمو چرخوندم سمت درِ مدرسه، بابام بود، با صدای بلند صدا میکرد مهشییید کیفتو توی ماشین جا گذاشتی..
صدا تکرار میشد، کیفتو تو ماشین جا گذاشتی..
تصویر رفت و فقط صدا موند… جا گذاشتی… جا گذاشتی!
همون لحظه از خواب پریدم، ساعت و نگاه کردم دیدم خواب موندم
و الان دیگه باید زنگِ دوم باشه.
نگاهم به پنجره اتاق خورد، دیدم دیگه تو اون خونهمون نیستم
هشت سالَمم نیست، بیست سال اومده روش!
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت..
خوابِ غریبی بود تو چلهی تابستون..
#mahshidjavadi
📷📝
‘عکس مربوط به آخرین زمستانی که گذشت’ | Posted on 22/Aug/2024 15:12:30



