کم نبودند روشنفکرانی که تلویزیون را بوق دروغ نامیدند که باید زد و خردش کرد. ولی هیچیک مثل این نازنین در بیجار کردستان چنین تحولی در فایده جعبه جادو نکرده است… بگذریم که بعنوان آجر هم قابل اعتماد نیست!
ای همه دوستانم که در این روزها، سخاوتمندانه به من انرژی و یاری داده اید، از محبت شما سپاسگذارم و خدا را شکر می گویم که بیماری را بخوبی پشت سر گذاشته و قلبم در سلامت برای شما می تپد!❤️
آدم كسي مباش! (خاطره) معلم عزيزي، دو سه باري، چند نفر از ما را برد منزل علامه جعفري . ما بچه ها، روي زمين دورش مي نشستيم و او با آن شمايل با نمك و لهجه شيرين آذري، برايمان حرف مي زد. بلد بود از آن اوج فلسفه و معقولات فرو آيد و با يك مشت پسر بچه سر به هوا ، ارتباط فكري برقرار كند! علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوي جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندي نداشت. اصلا آخوند نبود. آدم بود. نور به قبرش ببارد. از آن نشست ها ، دو قصه از تحارب شخصي علامه يادم مانده كه امروز، يكي را برايتان نقل مي كنم. آقاي من كه شما باشي، نقل به مضمون، علامه گفت: روزي طلبه فلسفه خواني نزد من آمد تا برخي سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعديست كه استاد خوبي نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بي پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه مي شنيد، مثل تشنه اي بود كه آب خنكي يافته باشد. خواهش كرد برايش درسي بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندي كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتي يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت درو كاسته نشد. مي دانستم اين شيفتگي، به استقلال فكرش صدمه مي زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قرباني استقلال ضميرش كنم. روزي كه قرار بود براي درس بيايد، در خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازي و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت، آمد. از كنار در، دقايقي با شگفتي مرا نگريست. با هيجان، بازي را ادامه دادم. در نظرش شكستم. راهش را كشيد و بي يك كلمه، رفت كه رفت. اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفري با آنهمه خدمات فكري و فرهنگي به اسلام ، گفت : براي آخرتم به معدودي از اعمالم، اميد دارم. يكي همين دوچرخه بازي آنروز است! درس استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهاي بزرگ بگرديد و سعي كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسي نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسي نكنيد. آدم كسي نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد! محمّد حسين كريمي پور
تندیس تختی در موزه آکادمی ورزش آمریکا او وقتی دید دست کُشتی گیرامریکایی آسیب دیده،با یک دست کشتی گرفت این مجسمه بایک دست ساخته شد تا تاریخ اورافراموش نکند 17 دی سالروز سفر ابدی اوست * * * جهان پهلوانا صفای تو باد دل دردمندان سرای تو باد بماناد نیرو به جان و تنت رسا باد صافی سخن گفتنت مرنجاد آن روی آزرمگین مماناد آن خوی پاکی غمین به تو آفرین کسان پایدار دعای عزیزان تو را یادگار روانت پرستنده ی راستی زبانت گریزنده از کاستی دلت پر امید و تنت بی شکست بماناد ای مرد پولاد دست *سیاوش کسرایی
واقعیت این است که ما همگی در این سیاره، تنها هستیم. هر کدام از ما کاملاً تنهاییم و هرچه زودتر این حقیقت را بپذیریم، به نفعمان خواهد بود. بسیاری از مردم تنها زندگی میکنند، چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند. بدون هیچ یافتنی، همیشه در جستجو بودهاند! 👤 ریچارد باخ
به دویدن دنبال باد می ماند…. زندگی! عهد عتیق، سلیمان نبی
من لذت های ساده را ستایش می کنم ، آن ها آخرین پناهگاه آدم های پیچیده اند. 🖋 اسکار وایلد
من فهرستی از آنچه در مدرسه به ما یاد نمیدهند را تهیه کردهام: آنها به ما یاد نمیدهند که چگونه کسی را دوست بداریم. آنها به ما یاد نمیدهند که چگونه در شهرت به درستی زندگی کنیم. آنها به ما یاد نمیدهند که چگونه در گمنامی، از زندگی لذت ببریم. آنها به ما یاد نمیدهند که چگونه از کسی که دوستش نداریم جدا شویم. آنها به ما یاد نمیدهند که به آنچه در ذهن دیگری میگذرد فکر کنیم. آنها به ما یاد نمیدهند که به کسی که در حال مرگ است چه بگوییم. آنها به ما هیچ چیزی را که ارزش یاد گرفتن داشته باشد، یاد نمیدهند … 📙 مرد ماسه ای ✍️ نیل گیمن
«خداحافظ کلومبوس» «فیلیپ راث» نویسنده بزرگ آمریکایی درگذشت «فیلیپ راث» نویسنده برنده جوایز بوکر و پولیتزر و از مهمترین رماننویسان قرن بیستم میلادی در سن ۸۵ سالگی درگذشت. «راث» با اولین کتاب خود که با عنوان «خداحافظ کلومبوس» در سال ۱۹۵۹ که مجموعه داستان کوتاه بود به موفقیت و شهرت دست یافت و با این کتاب موفق به کسب جایزه ملی کتاب آمریکا شد اما بواسطه نگارش این کتاب مورد هجمه عدهای هم قرار گرفت که او را نویسندهای ضدیهود میخواندند. وی ده سال بعد و در سال ۱۹۶۹ رمان ««شکایت پورتنوی» از یک نویسنده جوان و نوظهور به یک سلبریتی جنجالی تبدیل کرد. وی سپس به نوشتن رمانهایی چون «دارودسته ما» و داستانهایی کافکایی چون «سینه» روی آورد. بین سالهای ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۷ «راث» سفرهای منظمی به چکاسلواکی داشت و در آنجا با نویسندگانی چون «میلان کوندرا» و «واتسلاو هاول» ملاقات میکرد. https://www.imdb.com/name/nm0744980/?ref_=tt_ov_wr
ژان لوک گدار: «داستان باید آغاز، میان و پایان داشته باشد، اما لزوما نه به همین ترتیب!»
حرفهای دیوید لینچ خاطرهها، انگارهها در مونتانا بزرگ شدهام، جایی که درختهای بلند دارد. پدرم محقق وزارت کشاورزی بود. در مورد جنگل و درخت بهاندازهی کافی میدانم؛ اما صدای کارخانهها را دوست دارم. در صدای آنها قدرتی وجود دارد. در مورد خود کارخانهها و ابزارشان چیز زیادی نمیدانم ولی تصور میکنم به دنیای بزرگی قدم میگذاریم. در این فضاهای بزرگ چیزهای عجیبوغریبی رخ میدهد. احساس میکنم در شهرهای بزرگ و غولآسا ترس انسان را فرامیگیرد. من شهرهای کوچک را دوست دارم. نه آنقدر کوچک که همه را بشناسید و نه آنقدر بزرگ که در آن گم شوید. شهر تویین پیکز چنین شهری است. فیلادلفیا شهر عجیبی بود. نخستین جرقههای هیجانانگیز زندگیام آنجا زده شد. پسازآن سعی کردم در مورد زندگی، عمق و پوچی آن، کندوکاو کنم. در فیلادلفیا صحنههای باورنکردنی دیدم، مثل زن مسنی که خودش را بغل کرده بود و مثل بچهها حرف میزد. شاید فیلمهایم در عین عیان کردن ترسهایم، آنها را پنهان کنند. نمیخواهم با هر صحنهای خود را تحلیل کنم. جلو رفتن در مورد مفاهیم متغیر و تعبیر برانگیز گاه شما را چنان میترساند که دیگر تمایلی به جلو رفتن پیدا نمیکنید. روانشناسی، رمز و راز را از بین میبرد و کیفیات جادویی ذهن را ویران میسازد. با روانشناسی، ذهن انسان را طبقهبندی میکنند و به تعاریف مشخصی دست میزنند. راز و رمز قدرت ذهن با روانشناسی از دست میرود و امکان تجربه و جستجوی بیپایان در این قلمرو بیانتها را از بین میبرد. باور نمیکردم زندگی چه لایههای پیچیده و جذابی دارد. با سطوح متفاوتی از ترس تا شوق و از خشونت تا معنویت؛ و کلید یافتن رمز زندگی با گذر از لایهای به لایه دیگر نهفته است. نمیخواهم همهچیز را چنان واضح نشان دهم تا تصاویر خیالی ذهنم ویران شوند. در راهرویی که چندان روشن نیست و نمیدانید به کجا میرسد، همیشه وقایع فوقالعاده جذابی در انتظارتان هست. اگر سورئالیسم با بیان ضمیر ناخودآگاه شکل میگیرد، میتوانم بگویم به تعبیری یک سورئالیست هستم؛ اما فیلمهای زیادی از بونوئل ندیدهام و حقیقت این است که در مورد سورئالیسم هم چیز زیادی نمیدانم. در هر فردی، هم رشتههای شیطانی وجود دارد و هم رشتههای خوبی. فکر میکنم در سینما به دلیل وجود قصه، سفیدها باید کمی سفیدتر و سیاهها کمی سیاهتر باشند. بخشی از درام قضیه از این تضاد برمیخیزد. سینما مثل رؤیا است، مثل قصههای کودکانه قصههای کودکانه از اصول مشخصی پیروی میکنند و یکی از این اصول، «کنتراست» است. قصههای رازآلود جنایی را دوست دارم!
چه با تجارت و چه با دین و سیاست و مزخرفات دیگر و چه بدون ان موسیقی همواره راه خود را به سوی قلبهای شما پیدا میکند !! اریک کلپتن
در روز جهانی تلویزیون عرض خسته نباشیدی بگیم به همه ۵۰ هزار کارمند سیمای ملی و بودجه میلیاردی اش در حالی که در حلبی آبادهای حاشیه های شهر هم ماهواره خودنمایی می کنه وکسی تلویزیون نمی بیند !
استاد مرحوم رضا شریفی هر ترم که در دانشگاه درس می دهم، ناخودآگاه فرصتی پیش می آید که نامش یا خاطره ای از او را نقل کنم! سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز، مرده آنست که نامش به نکویی نبرند!
کازرون چه خبره؟
انسانهاى بیسواد قرن ٢١، كسانى نيستند كه نمیتوانند بخوانند و بنويسند. بلكه كسانى هستند كه نمیتوانند ياد بگيرند آنچه ياد گرفتهاند را رها كنند و دوباره ياد بگيرند!
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی میگذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی میکرد و با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن بازماند. همانجا ایستاد و گفت: خدایا! من از کردار زشت خویش شرمندهام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر. مرد عابد تا آن جوان را دید، سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📖 کیمیای سعادت✍️ محمد غزالی
📙 به سلامتی خانومها ✍️ به نظر من زن همه چیز ماست! بدون زن، دنیا هیچ فرقی با ویلونزن بدون ویلون، مگسک بدون تفنگ یا سوپاپ بدون قره نی نداشت. ما به جرات میتونیم بگیم که هیچ مساعدهای برامون جای زن رو نمیتونه بگیره. از آقایون شاعر سوال میکنم: چه کسی الهامبخش شما بود در اون شبهای دلنشین مهتابی … شما چی آقایون طنزپرداز؟ آیا واقعا موافق نیستید که بدون حضور زنها، داستانهای شما نه دهم جذابیت خودشون رو از دست میدادن؟ مگه بهترین لطیفهها اونهایی نیستن که همه نمکشون توی دم دراز و فنر دامنها مخفی شده؟ به آقایون نقاش هم دیگه نیازی نیست یادآوری کنم که خیلی از آنها فقط به این دلیل اینجا نشستن که بلدن خانم ها رو تصویر کنن…! آنتوان چخوف
🔴 سياوش يكى از مظلومترين چهره هاى شاهنامه است كه وقتى زن پدرش سودابه ، به او دل بست هرگز به مكر نامادرى گرفتار نشد.. تااينكه اين جسارت به گوش پدرش كيكاووس رسيد و شديدا مورد خشم او گرديد ، سياوش از پدر خواست تا براى اثبات پاكى و بيگناهيش ازهفت تونل آتش گذر كند و اگر سالم بيرون آمد، آنرا دليل بى گناهيش بداند این آزمون آتش در آخرين سه شنبه (بهرام شید) سال انجامید و او سرفرازانه بيرون آمد ، به دستور پدر قرار شد که فردایش یعنی چهارشنبه (تیر شید) در وسط میدان اصلی شهر سوری به کل مردم بدهد که شد چهارشنبه سوری … و اين روز جشن ملى شناخته شد. وماهم واپسين سه شنبه را به ياد پاكى و انسانيت با پريدن از روى آتش جشن ميگيريم ….. چهارشنبه سوری در حقیقت نشانی از پاکی ایرانیان است چهارشنبه سوري… خوش!
بزودی! نقد و نمایش صد فیلم برای تمام علاقمندان سینما دانشگاه علمی کاربردی سروش
روحش شاد و آرام.. سال پیش در چنین روزهایی دوست قدیمی ام، علی معلم و حالا دوست قدیمی ترم لوون خان گلدیان (هفتوان) رو از دست دادم و چقدر اندوهگینم💔 با لوون در سال ۶۳ و در جلسه کنکور، در یکی از کریدورهای دانشگاه شهید بهشتی آشنا شدم… برای امتحان کنار هم نشسته بودیم و در آن هوای تابستانی در اولین کنکور پس از تعطیلی دانشگاهها، هردو بشدت عرق می ریختیم و همین برای رفاقت مان کافی بود. بعد از کنکور به او در کلیسایی در اوایل خیابان طالقانی غربی سر زدم، لوون در رشته بازیگری دانشگاه تهران قبول شده بود و من در رشته سینمای دانشگاه هنر با رتبه ۱۰ پذیرفته شدم. شاهکار کرده بودیم!.. خدا می داند که از قبولی هردویمان در رشته دلخواه، چقدر شادی کرد… چه قلب «کودکی» داشت! 🌑 تلخ است، مرگ یک دوست قدیمی…
اينكه خدا انسان را آفريد يا انسان خدا را، انتهاي كفر نيست بلكه آغاز تفكر است! (نيچه)
معجزه بریانی وگز و پولکی اصفهان و انتخاب هیئت اعزامی فدراسیون فوتبال به مسکو کاه از خودتان نبود کاهدان که از خودتان بود! ⚽️ کارلوس کی روش (سرمربی تیم ملی)، آرین قاسمی (مترجم)، فلیپ (مدیر رسانه ای)، مهدی تاج (رییس فدراسیون)، محمدرضا ساکت (دبیرکل فدراسیون)، بامداد میرزایی (دوست کی روش!)، امید جمالی (مسئول امور بین الملل)، محمدحسین حمیسی (رییس حراست فدراسیون فوتبال)، علی دایی و مهدی مهدوی کیا به مراسم قرعه کشی جام جهانی 2018 رفته اند. همه نمایندگان ایران هستند، شاید از فدراسیون روسیه هم این همه نماینده در کاخ کرملین نباشد.اخه بده دوستان تنها در کرملین باشند و هیئتی سفرکرده اند. ⚽️ دایی و مهدوی کیا را فیفا دعوت کرده اما 8 نفر دیگر به خرج فدراسیون رفته اند. همین فدراسیونی که مدام از مشکلات مالی می نالد و در پرداخت قرارداد کی روش ناتوان است، 8 نفر به روسیه می فرستد که مبادا این رویداد را از دست بدهند. صندلی هم می بردید که در سالن جای بقیه را اشغال نکنید. ⚽️ ترکیب 8 نفره اعزامی به کاخ کرملین دقیقا قرار است چه کاری انجام بدهند که گروهی عازم شده اند؟ روسیه گردی می خواستید یا تماشای ستاره ها جذاب بود؟ ⚽️ از کی روش می خواهند پاسخ رسانه های ایرانی را ندهد، خودشان هم وقتی شرایط را بحرانی می بینند سیاست سکوت پیشه می کنند. برترین فدراسیون قاره کهن در بخش الهام بخشی عجب گل کاشته است. این شیرین کاری های تان را هم صادر کنید. اروپایی ها گناه دارند؛ این کارها را بلد نیستند طفلکی ها! ضمنا طفلکی از اول هم مدیر یه دنیا امده بود. حالا کاری به داداش عزیز ایشان و اقوام و دوستان نداریم ، چون ایشان کلا دارای شایستگی هایی است که غیر از مدیر بودن احتمالا بعد ریاست فدراسیون وزارت ورزش شایسته ایشان است..!
هدف ما برگزاری یک جشنواره فیلم کوتاه در اسفند ماه آتی است. همچنین میدانیم که بدلیل کثرت وجود جشنواره هایی از این دست، باید طرحی نو درانداخت!