Home Actress Kamand Amirsoleimani HD Instagram Photos and Wallpapers December 2023 Kamand Amirsoleimani Instagram - اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه‌ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟ اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه. کوسه میگه اما یه شرط دارم. اختاپوس میگه: چی؟ کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم. اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو. کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه. اونها خیلی با هم شاد بودن، با سرعت شنا می‌کردن و خاطره می‌ساختن با هم. به هر دوشون خیلی خوش می‌گذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو می‌کرد. تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه‌ام. اختاپوس گفت اما بازویی نیست. . . کوسه گفت حالا همه‌ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. . . بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه. ▫️ما هم بعضی وقتا تو رابطه‌هامون همین کارو می‌کنیم. یعنی اختاپوس می‌شویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره. فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. کوسه‌هایی وارد زندگیمون میشن و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست‌داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم، از خودمون تکه‌هایی رو  قطع میکنیم و درد میکشیم، فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. دردناکه... اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم. حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد. اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه. از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره. . . ؛ اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم. احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم...! این داستان پایان تلخ‌تر دیگه‌ای هم میتونه داشته باشه، اینکه کسی که سال‌ها آزار‌مون داده، برمیگرده و میگه : دلم برات تنگ شده...! به گذشته‌ها  که نگاه کنیم ، کوسه‌هایی از خاطرات‌مون سرک میکشن و میگن : " سلام. برگردم!؟

Kamand Amirsoleimani Instagram – اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه‌ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟ اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه. کوسه میگه اما یه شرط دارم. اختاپوس میگه: چی؟ کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم. اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو. کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه. اونها خیلی با هم شاد بودن، با سرعت شنا می‌کردن و خاطره می‌ساختن با هم. به هر دوشون خیلی خوش می‌گذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو می‌کرد. تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه‌ام. اختاپوس گفت اما بازویی نیست. . . کوسه گفت حالا همه‌ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. . . بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه. ▫️ما هم بعضی وقتا تو رابطه‌هامون همین کارو می‌کنیم. یعنی اختاپوس می‌شویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره. فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. کوسه‌هایی وارد زندگیمون میشن و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست‌داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم، از خودمون تکه‌هایی رو  قطع میکنیم و درد میکشیم، فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. دردناکه… اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم. حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد. اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه. از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره. . . ؛ اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم. احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم…! این داستان پایان تلخ‌تر دیگه‌ای هم میتونه داشته باشه، اینکه کسی که سال‌ها آزار‌مون داده، برمیگرده و میگه : دلم برات تنگ شده…! به گذشته‌ها  که نگاه کنیم ، کوسه‌هایی از خاطرات‌مون سرک میکشن و میگن : ” سلام. برگردم!؟

Kamand Amirsoleimani Instagram - اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه‌ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟ اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه. کوسه میگه اما یه شرط دارم. اختاپوس میگه: چی؟ کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم. اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو. کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه. اونها خیلی با هم شاد بودن، با سرعت شنا می‌کردن و خاطره می‌ساختن با هم. به هر دوشون خیلی خوش می‌گذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو می‌کرد. تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه‌ام. اختاپوس گفت اما بازویی نیست. . . کوسه گفت حالا همه‌ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. . . بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه. ▫️ما هم بعضی وقتا تو رابطه‌هامون همین کارو می‌کنیم. یعنی اختاپوس می‌شویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره. فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. کوسه‌هایی وارد زندگیمون میشن و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست‌داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم، از خودمون تکه‌هایی رو  قطع میکنیم و درد میکشیم، فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. دردناکه... اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم. حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد. اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه. از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره. . . ؛ اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم. احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم...! این داستان پایان تلخ‌تر دیگه‌ای هم میتونه داشته باشه، اینکه کسی که سال‌ها آزار‌مون داده، برمیگرده و میگه : دلم برات تنگ شده...! به گذشته‌ها  که نگاه کنیم ، کوسه‌هایی از خاطرات‌مون سرک میکشن و میگن : " سلام. برگردم!؟

Kamand Amirsoleimani Instagram – اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه‌ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟

اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
کوسه میگه اما یه شرط دارم.
اختاپوس میگه: چی؟

کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.
اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.

کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.
اونها خیلی با هم شاد بودن، با سرعت شنا می‌کردن و خاطره می‌ساختن با هم.
به هر دوشون خیلی خوش می‌گذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود.
اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو می‌کرد.

تا اینکه یک شب،
دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه‌ام.

اختاپوس گفت اما بازویی نیست. . .
کوسه گفت حالا همه‌ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. . .
بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد.
خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود.
کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.

▫️ما هم بعضی وقتا تو رابطه‌هامون همین کارو می‌کنیم.
یعنی اختاپوس می‌شویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره.
فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم.
کوسه‌هایی وارد زندگیمون میشن و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست‌داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم،
از خودمون تکه‌هایی رو  قطع میکنیم و درد میکشیم،
فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره.
دردناکه…
اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم.
حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد.
اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه.
از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره. . . ؛
اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم.
احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم…!
این داستان پایان تلخ‌تر دیگه‌ای هم میتونه داشته باشه،
اینکه کسی که سال‌ها آزار‌مون داده، برمیگرده و میگه :
دلم برات تنگ شده…!

به گذشته‌ها  که نگاه کنیم ،
کوسه‌هایی از خاطرات‌مون سرک میکشن و میگن :

” سلام. برگردم!؟ | Posted on 04/Jul/2023 00:39:58

Kamand Amirsoleimani Instagram – پدر عزیزم هنرمند بزرگوار و درجه یک جناب آقای سعید امیرسلیمانی خدا سایه شما رو از سر خانواده و هنر ایران زمین کم نکنه. میلاد شما و امثال شما رو باید با احترام تبریک گفت چرا که بی نظیرید و بی تکرار. سالهای سال سلامت و پر انرژی باشید. تولدتون مبارک
(دلم خواست تمام قد و با احترام کامل به یک استاد تبریک تولد بگم ولو اینکه پدرم باشه)
Kamand Amirsoleimani Instagram – .

بیماریش اینقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردن و از یاد بردن که اون داره عذاب می‌کشه و یه روزی می‌میره.

حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت می‌شه. درد و رنج‌هامون، بیماری‌هامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدم‌ها، براشون تبدیل به عادت می‌شه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشق ِ بی‌قید و شرط ما باعث می‌شه حتی دیده نشیم.

Check out the latest gallery of Kamand Amirsoleimani