آقای اویسی جانم شما رو همیشه اینطور به یاد خواهم آورد. با همچین کلاهی و شانههای ستبر و قد کشیده که پیش از آنکه صبحها در چارچوب اتاق گریم خانم شکرایی ظاهر شوید صدای قهقههتون در راهروی استودیو گلستان میپیچید و من و لیلی و امیر و کاظی و مریم و مریم و مریم با صدای خندهی شما به خنده میافتادیم و میگفتیم فتل اومد. مینشستید پشت صندلی گریم و چند ثانیهای موشکافانه چهرهی خودتون را نگاه میکردین و سپس کلاه از سر برمیداشتین. دستی به موها میکشیدین و با چهرهای به غایت جدی بامزهترین شوخیها رو با آدم کناریتون شروع میکردین. شوخی رو خیلی جدی ادامه میدادین تا جایی که خودتون به خنده میافتادین. و راستش من همیشهی خدا دلم میخواست اون آدم کناری شما باشم.
دورتون بگردم آقای مهرآوران.از وقتی این عکستون رو دیدم به آدمی که احتمالا روی مبل روبروتون نشسته بوده فکر می کنم که چه حظی برده در کنار شما. میشناسمتون و میدونم میتونستین چقدر شیرین و متواضع و بانمک از زندگی و نمایش و رنج و سرخوشی براش حرف زده باشین، انقدر که اون وسطها بلند شده باشه و ذوقزده از این که زندهاس دلش خواسته باشه یه عکسی از اون لحظهی شما بگیره. انصافا خوش به حالش… البته که خوش به حال همهی ماهایی که شما رو شناختیم،چرا که ذات وجود آدمی که شما هستین، ما رو به آدمها و جهان خوشبین کرده و دلخوش. مرسی و دوستتون دارم.
در وصف نگنجد
جگرگوشهی منه و بازیگر کمنظیریه. بازیش رو که ببینین شما همبه حرفممیرسین.
نگاهش کنین. تصویر رو بزرگتر کنین و باز نگاهش کنین. بزرگتر. انقدر که بتونین به وضوح چروکهای زیر چشم خانم بلانشت رو ببینین. به نظرم به غایت زیباست. میدونستین آدری هپبورن اجازه نداد نشریات عکسش رو روتوش کنن؟ او گفت: این چروکها رو خودم به دست آوردم و نمیذارم ازم بگیرینش. مدونا رو چی یادتونه؟ خوب نگاهش کنین. حتی یک چروک هم در صورتش نیست و چه حیف که نیست. اصلا دیگه هیچ اثری از مدونای محبوبم توش نیست.
نگاهش کنین. تصویر رو بزرگتر کنین و باز نگاهش کنین. بزرگتر. انقدر که بتونین به وضوح چروکهای زیر چشم خانم بلانشت رو ببینین. به نظرم به غایت زیباست. میدونستین آدری هپبورن اجازه نداد نشریات عکسش رو روتوش کنن؟ او گفت: این چروکها رو خودم به دست آوردم و نمیذارم ازم بگیرینش. مدونا رو چی یادتونه؟ خوب نگاهش کنین. حتی یک چروک هم در صورتش نیست و چه حیف که نیست. اصلا دیگه هیچ اثری از مدونای محبوبم توش نیست.
نگاهش کنین. تصویر رو بزرگتر کنین و باز نگاهش کنین. بزرگتر. انقدر که بتونین به وضوح چروکهای زیر چشم خانم بلانشت رو ببینین. به نظرم به غایت زیباست. میدونستین آدری هپبورن اجازه نداد نشریات عکسش رو روتوش کنن؟ او گفت: این چروکها رو خودم به دست آوردم و نمیذارم ازم بگیرینش. مدونا رو چی یادتونه؟ خوب نگاهش کنین. حتی یک چروک هم در صورتش نیست و چه حیف که نیست. اصلا دیگه هیچ اثری از مدونای محبوبم توش نیست.
نگاهش کنین. تصویر رو بزرگتر کنین و باز نگاهش کنین. بزرگتر. انقدر که بتونین به وضوح چروکهای زیر چشم خانم بلانشت رو ببینین. به نظرم به غایت زیباست. میدونستین آدری هپبورن اجازه نداد نشریات عکسش رو روتوش کنن؟ او گفت: این چروکها رو خودم به دست آوردم و نمیذارم ازم بگیرینش. مدونا رو چی یادتونه؟ خوب نگاهش کنین. حتی یک چروک هم در صورتش نیست و چه حیف که نیست. اصلا دیگه هیچ اثری از مدونای محبوبم توش نیست.
مادر بزرگی داشتم که کلا فقط دوتا قصه میگقت و اون قصهها رو بارها و بارها می گفت. یکیش قصهای بود با جملهی پیش برندهای که: همه خوابن ، جیرتدان بیدار خلاصه که همه خوابن، میلان بیدار
تو این روزهایی که همهمون داریم زنده زنده هم دیگه رو میخوریم، یک کسانی هم هستن که حواسشون هست بچهها رو شاد کنن نمایش کلوچه سحرآمیز در فرهنگسرای نیاوران @shahregheseha
بلندتر بخند یاد خونه بیفتم
بیست هفته هر روزش رو شمردم تا قسمت بعدی آکتور چند روز مونده. هر قسمتش که تموم میشد من و آیدین همینجور که به موزیک پایانی سریال که اونم بینظیر بود گوش میدادیم و تیتراژ بالا میرفت، سنگین و شمرده میگفتیم چقدر خوبه این آکتور، چقدرررر خوبه. دلم برای همهی بازیگرهاش قنج میرفت، برای ایدههای درخشان قصه، کارگردانی بینظیر، روایتهای امروزی و نگاه انسانی به معضلات اجتماعی و … برای اولین بار در زندگیم از تموم شدن یه سریال ایرانی غصهام گرفته و فقط هی دلم میخواد بگم چقدررررر خوبه این آکتور چقدرررر خوبه آخه
آقای صدر عزیزم در محلهی چیذر نشستهام و کتاب شما در دستم، توصیفهای دقیق و منحصر به فردتان از محلهی چیذر را میخوانم و جای شما را خالی میکنم. رسیدهام به نامهتان به تهران و فکر میکنم بعد از این هر اجرای تئاتری اینجا، بی تماشای شما چیزی کم دارد. در ضمن عاشق ایدهی شام تئاتریتون شدم.
همهی کِیف از یک گفتوگوی درست درمون و شیرین تو همین کتاب هست همین الان تمومش کردم و دلم میخواد همین الان باز از اول بخوونمش
هدیه ترجمان رو به فال نیک میگیرم برای این روزها که دارم یه لیست از کتابهای نخووندهی تازه منتشر شده تهیه میکنم. اگر در کتابهای تازه منتشر شده پیشنهادی دارین نامش رو برام بنویسین لطفا لطفا
من این مستند رو در آمازون دیدم. اگر به آمازون دسترسی دارین از دستش ندین. اگرم به آمازون دسترسی ندارین یه راهی براش پیدا کنین و بازم از دستش ندین.
به جادوگری شبیه بود که از هشت تا نگرانیهای تو هر ده تاش رو گفته…تیتروار و گذری عبور کرده بود ولی خود ذات دونستن این که ریشهی خیلیهاش چیه جذاب بود و دلگرم کننده.
بی رد خون بخوونین بی رد خون بخوونین اگر دلتون لک زده برای داستانهای درست درمون و پرکشش بی رد خون بخوونین.( داستان زیباترین غریقهای جهان میخکوبتون میکنه) بی رد خون بخوونین و یه بار دیگه مطمئن بشین علی حیدری نویسندهی مهمیه در این روزگار
نوجوان که بودم کراشم آقا ویم وندرس بود. انقدری که گم کرده بودم اول تیپ ویم دلم رو برده و بعد خاطرخواه فیلم هاش شدم یا برعکس. فضای مجازیی هم در کار نبود که هی عکس ازش پیدا کنم. یه مغازه هایی بودن که عکس و پوستر فروش کراش بودن. مدونا و داریوش و جورج مایکل داشتن ولی ویم وندرس نه. در واقع جز این کتاب چیزی دستم رو نمی گرفت. کتاب در تمام روزهای جشنواره از صبح تا شب با من در صف های سینما بود و ورق ورق و پاره و پوره. مامانم تو خیابون پسر مو آشفته و کل کثیف می دید می گفت جات خالی امروز یه مدل وندرسی دیدم. حالا بعد از سالها نگاهی به تیپ امروز آقا می کنم و فیلم آخرش رو می بینم و به خود نوجوونم یه دست مریزاد می گم. حالا منظور این که فیلم آخر ایشون رو ببینین. فیلم انقدر گرم و نرم و واقعی و به اندازه اس که نگو. perfect days پ.ن: همه ی کراش هام انقدر با کلاس نبودن. بعضی هاشون رو که بمیرم هم اسم نمیارم. مگه که شما یه چندتا کراش داغونتون رو بگین و من جرات پیدا کنم و بگم.
از معدود چیزهایی که هنوز به روال سابق مونده برام ، فیلم خوب دیدن مزه میده بهم
توی چشمهاش یه آهنربا داره که مستقیم میچسبه به قلب بچهها. تو بگی ذرهای هم سعی میکنه نمیکنهها ولی هر جا باشه بچهها دورش جمع میشن. میگن بچهها حس ششم قویی دارن برای تشخیص آدمهای خوب.
Bergman Island همه چی حکایت از این داره که فیلم بچسبه به تنت و گوشت تنت بشه ولی نمیشه. و چقدر حیف که نمیشه