Ziba Karamali Instagram – .
این عکس فارغ از کیفیت هنری و هنر عکاسی محبوب ترین عکسی است که امسال گرفتهام. فارغ از هر چیزی، برای من کامل ترین نمود بصری از احساسی بود که تجربه میکردم. ساعت حدود شش صبح بود و تنها به تماشای طلوع آمده بودم. نگاهم که به این قاب افتاد شبیه کسی شدم که به خودش در آینه خیره شده بود. لحظه ای ایستادم و همان جا ثبتش کردم. نمیدانم من بودم یا تصویر آینه ام که قطره اشکی غلطید به روی گونه اش. در آن خنکی صبح، قطره گرمی تنش را به رخ تن سردم کشید. سردی مسکن گزیده در تنم را با بند بند وجودم لمس کردم و باز به خود برگشتم که چه گونه است و از چه زمانی است که این جان سرد، گرمی امید به خود ندیده و تو گویی با خودش بیگانه شده؟ پاسخی نیافتم و شاید چندان هم به دنبال پاسخ این پرسش نبودم… سوالی که پرسشگری هر روزم را به سراغ ویرانه های ذهن مشوشم هدایت میکند چیز دیگریست! مدام از من میپرسد تا کی؟ تا کجا؟ کجاست این مرز پایان رنج مدام؟ تصویرم از روزهای جوانیام، بسیار فاصله داشت از آن چه امروز زندگی میکنم. آن روزها در انتظار امروز بودم و امروز گریزانم از هر لحظه ام. فرار میکنم از بودن و زیستن و باز روزها مرا در خود حل میکنند. گویی به گور نرفته، جان مرده ام را سوگواری میکنم. تقلای بیهوده میکنم برای عبور از مسلخ پوچی و باز پوچی مرا تنگ در آغوش میکشد تا به خاطرم آورد همهی راه های جهانم تن به بیراهه میزنند! به دنبال فرار به هر روزنه ای چنگ میزنم اما دستی دیوگونه دست مینهد روزنه هایم را تاریک میکند. این دیو بد طینت دست از گلوی زخم خورده ام نمیکشد و من هر روز در خفگی های این بی نفسی، بیشتر به سایه نیستی نزدیک میشوم. برای بریدن این دست سیاه، کدام تیغ تیز را بردارم تا تنها لحظه ای نفس، حیات مرده ام را
به من بازگرداند؟
.
.
پ.ن: بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بدون اینکه سخت بگیرم یا فکر کنم هر چیزی که دلم میخواد رو اینجا ثبت کنم. شاید یه جور فرار از خفگی. اینجا هنوز هم برای من روزنهی نفس منه. | Posted on 17/Oct/2023 05:16:04
Home Actress Ziba Karamali HD Instagram Photos and Wallpapers April 2024 Ziba Karamali Instagram - .
این عکس فارغ از کیفیت هنری و هنر عکاسی محبوب ترین عکسی است که امسال گرفتهام. فارغ از هر چیزی، برای من کامل ترین نمود بصری از احساسی بود که تجربه میکردم. ساعت حدود شش صبح بود و تنها به تماشای طلوع آمده بودم. نگاهم که به این قاب افتاد شبیه کسی شدم که به خودش در آینه خیره شده بود. لحظه ای ایستادم و همان جا ثبتش کردم. نمیدانم من بودم یا تصویر آینه ام که قطره اشکی غلطید به روی گونه اش. در آن خنکی صبح، قطره گرمی تنش را به رخ تن سردم کشید. سردی مسکن گزیده در تنم را با بند بند وجودم لمس کردم و باز به خود برگشتم که چه گونه است و از چه زمانی است که این جان سرد، گرمی امید به خود ندیده و تو گویی با خودش بیگانه شده؟ پاسخی نیافتم و شاید چندان هم به دنبال پاسخ این پرسش نبودم… سوالی که پرسشگری هر روزم را به سراغ ویرانه های ذهن مشوشم هدایت میکند چیز دیگریست! مدام از من میپرسد تا کی؟ تا کجا؟ کجاست این مرز پایان رنج مدام؟ تصویرم از روزهای جوانیام، بسیار فاصله داشت از آن چه امروز زندگی میکنم. آن روزها در انتظار امروز بودم و امروز گریزانم از هر لحظه ام. فرار میکنم از بودن و زیستن و باز روزها مرا در خود حل میکنند. گویی به گور نرفته، جان مرده ام را سوگواری میکنم. تقلای بیهوده میکنم برای عبور از مسلخ پوچی و باز پوچی مرا تنگ در آغوش میکشد تا به خاطرم آورد همهی راه های جهانم تن به بیراهه میزنند! به دنبال فرار به هر روزنه ای چنگ میزنم اما دستی دیوگونه دست مینهد روزنه هایم را تاریک میکند. این دیو بد طینت دست از گلوی زخم خورده ام نمیکشد و من هر روز در خفگی های این بی نفسی، بیشتر به سایه نیستی نزدیک میشوم. برای بریدن این دست سیاه، کدام تیغ تیز را بردارم تا تنها لحظه ای نفس، حیات مرده ام را
به من بازگرداند؟
.
.
پ.ن: بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بدون اینکه سخت بگیرم یا فکر کنم هر چیزی که دلم میخواد رو اینجا ثبت کنم. شاید یه جور فرار از خفگی. اینجا هنوز هم برای من روزنهی نفس منه.
Ziba Karamali Instagram – . این عکس فارغ از کیفیت هنری و هنر عکاسی محبوب ترین عکسی است که امسال گرفتهام. فارغ از هر چیزی، برای من کامل ترین نمود بصری از احساسی بود که تجربه میکردم. ساعت حدود شش صبح بود و تنها به تماشای طلوع آمده بودم. نگاهم که به این قاب افتاد شبیه کسی شدم که به خودش در آینه خیره شده بود. لحظه ای ایستادم و همان جا ثبتش کردم. نمیدانم من بودم یا تصویر آینه ام که قطره اشکی غلطید به روی گونه اش. در آن خنکی صبح، قطره گرمی تنش را به رخ تن سردم کشید. سردی مسکن گزیده در تنم را با بند بند وجودم لمس کردم و باز به خود برگشتم که چه گونه است و از چه زمانی است که این جان سرد، گرمی امید به خود ندیده و تو گویی با خودش بیگانه شده؟ پاسخی نیافتم و شاید چندان هم به دنبال پاسخ این پرسش نبودم… سوالی که پرسشگری هر روزم را به سراغ ویرانه های ذهن مشوشم هدایت میکند چیز دیگریست! مدام از من میپرسد تا کی؟ تا کجا؟ کجاست این مرز پایان رنج مدام؟ تصویرم از روزهای جوانیام، بسیار فاصله داشت از آن چه امروز زندگی میکنم. آن روزها در انتظار امروز بودم و امروز گریزانم از هر لحظه ام. فرار میکنم از بودن و زیستن و باز روزها مرا در خود حل میکنند. گویی به گور نرفته، جان مرده ام را سوگواری میکنم. تقلای بیهوده میکنم برای عبور از مسلخ پوچی و باز پوچی مرا تنگ در آغوش میکشد تا به خاطرم آورد همهی راه های جهانم تن به بیراهه میزنند! به دنبال فرار به هر روزنه ای چنگ میزنم اما دستی دیوگونه دست مینهد روزنه هایم را تاریک میکند. این دیو بد طینت دست از گلوی زخم خورده ام نمیکشد و من هر روز در خفگی های این بی نفسی، بیشتر به سایه نیستی نزدیک میشوم. برای بریدن این دست سیاه، کدام تیغ تیز را بردارم تا تنها لحظه ای نفس، حیات مرده ام را به من بازگرداند؟ . . پ.ن: بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بدون اینکه سخت بگیرم یا فکر کنم هر چیزی که دلم میخواد رو اینجا ثبت کنم. شاید یه جور فرار از خفگی. اینجا هنوز هم برای من روزنهی نفس منه.
Check out the latest gallery of Ziba Karamali

