Mohammad Reza Zhaleh Instagram – .
(میخواستم بهش بگم)
قسمت هفتم
بخش آخر
وقتی پاشدم دیدم قسمت هایی از اون روسری روی صورتم خیس شده تو خواب و بیدار گفتم نکنه واقعا دریا بودم بعد مطمئن شدم تو خواب گریه کردم حس ترحم به خودم داشتم دلم برای خودم میسوخت تو اوج بیچارگی سفرهٔ دلم رو پیش یکی از هم کلاسی هام باز کردم.کریم تازه باهاش دوست شده بودم. ما اغلب دنبال این نیستیم کسی مارو دوست داشته باشه ما دنبال این فرصت هستیم که به بتونیم کسی رو دوست داشته باشیم.گفتم کارم شده شب و روز زیر پتو گریه کردن،حتما میگید چرا پتو؟! اون تو فیلمها بود که نوجوان ها میرفتن تو اتاق درب و میبستن و والدین شون التماس میکردن که لطفاً بگو چی شده.در زندگی حقیقی خبری از این چیزا نبود تنها محل امن برای اینکه کاریت نداشته باشن سکوت شِبهِ بیهوشی در زیر پتو بود با این تفاوت که من اجازه داشتم از ضبط صوت کوچکم،واکمن معروف استفاده کنم.از مدار بحث مون دور نشیم همه چیز رو به کریم گفتم،گفت نگران نباش”مثل شیر پشتتم “فردای اون روز به دستورمادر برای افطار حلیم تهیه کرده بودم در راه برگشت یکی صدام کرد،برگشتم یه کشیده درگوشم خوابوند حلیم از دستم افتادو ریخت رو زمین اومدم تشخیص بدم کیه دومی رو زد بی اغراق تا ده و یازده پیش رفت.آروم که شد دیدم برادر دختره ست باکلی تهدید بالاخره تصمیم گرفت سوار موتورش بشه و بره،کریم باهاش بود،نمیتونست تو چشمای من نگاه کنه،فرداش جدی تر شد…شکستن شیشه های خونه ریختن قیر رو پله،دیوار نویسی های تهدیدی مگه من چیکار کرده بودم؟! هیچ اثری هم از دختره نبود دیگه کم کم گریه هام بغض و بغض هام نوشته میشدن شروع کردم به نوشتن، اولین نوشته ام خیلی درد داشت هنوزم درد داره؛ شب دراز بود و قلندر خوابید، دستان شغال پیر دراز بود اما، توبه گرگ به مرگش میوه هارا میچید،ای زیباترین خفتهٔ صد سال اخیر افسوس، به طعم بوسه شیرین تو من شور شدم، زنده در اندیشهٔ میلاد تن تو من گور شدم، از خود در پرسهٔ نزدیک خیال تو من دور شدم، نازنین آدمها به هم رسیدند آخر،قرن هاست که از غم تو من کوه شدم. بعد چندسال تو خیابون اتفاقی دیدمش دانشگاه رفته بود موهاشو رنگ کرده بود ابروهاشو برداشته بود خیلی فرق کرده بود انگار دیگه اون آدم نبود یا شاید من دیگه اون آدم نبودم به محض چشم تو چشم شدن سریع یاد تلخی ها افتادم رو برگردوندم دست خودم نبود دلم میخواست بهش بگم،بگم من هنوز هم بهت فکر میکنم.
میخواستم بهش بگم نشد بگم.
(پایان)
راستی بعد اون کشیده هایی که باهاش افطار کردم کریم چندباری رفته بود خواستگاریش میخواست مثل شیر پشتش باشه.
«محمدرضا ژاله» | Posted on 13/Nov/2021 00:00:04
Check out the latest gallery of Mohammad Reza Zhaleh



