Mohammad Reza Zhaleh

Mohammad Reza Zhaleh Instagram – .
مجموعه داستان؛
«می‌خواستم بهش بگم»
قسمت هفت
بخش سوم
از یه خیاطی بیرون اومد بیرون اومدنش عادی بود منتهی قفل کردن اونجا نه،خیلی زود فهمیدم اونجا خیاطی خاله اش که تابستونا کمکش میکنه.یه روز در میون زیپ‌ شلوار و تعمیر لباس هارو بهانه می‌کردم که ببینمش هیچ کدوم هم به روی هم نمی‌آوردیم حتی حرفی هم جز کجاش باید تعمیر بشه، اینجاش زده نمی‌شد ولی همینم برام دنیایی شده بود یروز طبق معمول یه لباس مندرس پیدا کردم و پیش بسوی خیاطی همین که خواستم لباس رو بدم، خاله اش گفت دیگه نمیتونم تعمیرات مردانه انجام بدم ببر بده به عمو سهراب بدون اینکه چیزی بپرسم گفتم چشم همیشه پرسیدن شما رو یک قدم به قانع شدن نزدیک می‌کنه و این بعضی موقع ها خوب نیست چرا چون ایهام های زیادی میتونه در پاسخ اول وجود داشته که رفته رفته توضیحات با شفافیت موضوع راه فراری به شما نده با هزار مصیبت شماره شون رو پیدا کردم.تا اون موقع مزاحم تلفنی نشده بودم که شدم منزل عقیلی؟! منزل کلانتری؟!میثاق‌فر؟!شجاعی؟!نخیر اشتباه گرفتید.منزل فراهانی؟!بله بفرمائید؟! اِ علی هست؟!بله یه لحظه گوشی یا خدا علی جان الان خیلی زوده برای حرف زدن تا علی بیاد قطع کردم.همه اعضا خانواده یکباری گوشی رو جواب داده بودن الی خودش،یه روز در‌اوج نا‌امیدی گرفتم خودش برداشت هول شدم گفتم ببخشید اشتباه گرفتم.مودبانه گفت خواهش میکنم.طاقت نیاوردم فرداش رفتم جلو خیاطی اومد اینور پرده بله بفرمائید؟! این لباس مامانم زامپش در رفته، من خیلی جدی بودم نمیدونم چرا ریسه رفت از خنده لباس رو گرفت بهم گفت باشه برو. خشکم زده بود گفت چرا نمیری گفتم روسریت گفت چشه؟ گفتم خیلی زیباست گفت باشه حالا برو.حاضر بودم هرچی دارم بدم تا بتونم یبار فقط یبار پشت پرده رو ببینم، نشستنش خندیدنش کار کردنش حتی وقتی روسری نداره تصور اینکه داره خیاطی می‌کنه سرش پایینه مجبوره هی موهاشو بذاره پشت گوشش وای اصلا حاضربودم زندگیمو بدم فکر کن هر دوتا دستش بند باشه صدام کنه عزیزم موهامو میزنی کنار؟! چشام پرمی‌شد وقتی به آوارگی های خودم تو محلی که غریب بودم فکر می‌کردم دلم می‌خواست بلند داد بزنم‌ بگم دوستت دارم همین که میدیمش لال می‌شدم.عصری زدم بیرون دیدم به دستگیره درب انگار یه چیز بستن بازش کردم شبیه به یه روسری بود خدای من بوی اونو میداد در فرهنگ آذری یابهتر بگم تورکی روسری یا لچک دادن نشونه دل دادنه،خوابیدن با لچکی که بوی اونو میده می‌تونست یکی از آرزوهام باشه موقع خواب کشیدم روی صورتم خواب دیدم روسری به دست به اعماق دریاهادعوت شدم.وقتی پاشدم…
«محمدرضا ژاله»
Video by;
@alii__yektaapoor007 | Posted on 23/Oct/2021 00:04:00

Mohammad Reza Zhaleh

Check out the latest gallery of Mohammad Reza Zhaleh