. (میخواستم بهش بگم) قسمت هفتم بخش آخر وقتی پاشدم دیدم قسمت هایی از اون روسری روی صورتم خیس شده تو خواب و بیدار گفتم نکنه واقعا دریا بودم بعد مطمئن شدم تو خواب گریه کردم حس ترحم به خودم داشتم دلم برای خودم میسوخت تو اوج بیچارگی سفرهٔ دلم رو پیش یکی از هم کلاسی هام باز کردم.کریم تازه باهاش دوست شده بودم. ما اغلب دنبال این نیستیم کسی مارو دوست داشته باشه ما دنبال این فرصت هستیم که به بتونیم کسی رو دوست داشته باشیم.گفتم کارم شده شب و روز زیر پتو گریه کردن،حتما میگید چرا پتو؟! اون تو فیلمها بود که نوجوان ها میرفتن تو اتاق درب و میبستن و والدین شون التماس میکردن که لطفاً بگو چی شده.در زندگی حقیقی خبری از این چیزا نبود تنها محل امن برای اینکه کاریت نداشته باشن سکوت شِبهِ بیهوشی در زیر پتو بود با این تفاوت که من اجازه داشتم از ضبط صوت کوچکم،واکمن معروف استفاده کنم.از مدار بحث مون دور نشیم همه چیز رو به کریم گفتم،گفت نگران نباش”مثل شیر پشتتم “فردای اون روز به دستورمادر برای افطار حلیم تهیه کرده بودم در راه برگشت یکی صدام کرد،برگشتم یه کشیده درگوشم خوابوند حلیم از دستم افتادو ریخت رو زمین اومدم تشخیص بدم کیه دومی رو زد بی اغراق تا ده و یازده پیش رفت.آروم که شد دیدم برادر دختره ست باکلی تهدید بالاخره تصمیم گرفت سوار موتورش بشه و بره،کریم باهاش بود،نمیتونست تو چشمای من نگاه کنه،فرداش جدی تر شد…شکستن شیشه های خونه ریختن قیر رو پله،دیوار نویسی های تهدیدی مگه من چیکار کرده بودم؟! هیچ اثری هم از دختره نبود دیگه کم کم گریه هام بغض و بغض هام نوشته میشدن شروع کردم به نوشتن، اولین نوشته ام خیلی درد داشت هنوزم درد داره؛ شب دراز بود و قلندر خوابید، دستان شغال پیر دراز بود اما، توبه گرگ به مرگش میوه هارا میچید،ای زیباترین خفتهٔ صد سال اخیر افسوس، به طعم بوسه شیرین تو من شور شدم، زنده در اندیشهٔ میلاد تن تو من گور شدم، از خود در پرسهٔ نزدیک خیال تو من دور شدم، نازنین آدمها به هم رسیدند آخر،قرن هاست که از غم تو من کوه شدم. بعد چندسال تو خیابون اتفاقی دیدمش دانشگاه رفته بود موهاشو رنگ کرده بود ابروهاشو برداشته بود خیلی فرق کرده بود انگار دیگه اون آدم نبود یا شاید من دیگه اون آدم نبودم به محض چشم تو چشم شدن سریع یاد تلخی ها افتادم رو برگردوندم دست خودم نبود دلم میخواست بهش بگم،بگم من هنوز هم بهت فکر میکنم. میخواستم بهش بگم نشد بگم. (پایان) راستی بعد اون کشیده هایی که باهاش افطار کردم کریم چندباری رفته بود خواستگاریش میخواست مثل شیر پشتش باشه. «محمدرضا ژاله»
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) پدرم میگفت یه روز بزرگ میشی و اون روز من دیگه نیستم اما من دوست نداشتم بزرگ بشم که مبادا پدرم دیگه نباشه پدرم میگفت؛ از آدمایی بترس که تنها یک کتاب خوندن و تنها به اون اعتقاد دارن میگفت؛ از آدمایی بترس که مدام دروغ میگن و اونها رو مصلحتی برای حفظ ارزش های خدا میدونن، اونهاقاتل قتل های کمرنگی هستن که با گره زدن به سرنوشت ها به جنگ خدا میرن میگفت؛ از آدمایی بترس که حتی خدارو هم بخاطر وعده هاش میپرستن میگفت؛ از آدمایی بترس که شراب رو با جامش نمیخورن تا در دنیایی دیگری با چشمهٔ پر از شراب استحمام کنن میگفت؛ از آدمایی بترس که مدام اسم خدارو میارن بدون اینکه زبونشون بگیره میگفت؛ از آدمایی بترس که رضایت خدا رو بر رضایت خلق خدا ترجیح میدن میگفت؛ از آدمایی بترس که نه مثل تو حرف میزنن نه مثل تو لباس میپوشن هیچ جا هم نیستن نه بانک نه آرایشگاه نه فروشگاه نه باهاشون چشم تو چشم میشی و نه حتی جایی از دور میبینیشون ولی به راحتی میتونن تو اتاق خوابت در مورد محصول عشق بازی آخر هفتهٔ تو و همسرت تصمیم بگیرن میگفت؛ بترس از اون روزی که همین آدمها خدا رو به اسارت بگیرن میگفت؛ بترس از آدمهایی که با ترویج نگرش فردگرایی کاری کنن که دیگران دیگه هیچ تعصبی به هیچ چیز نداشته باشن میگفت؛ بترس از مردمی که محصول پرورش همین ادمها هستند، مردمی که با این شعار قصهٔ هممون رو به سر میرسونن شعاری سراسر سکوت؛ (من رو خاکی که نتونم پنجاه مترش رو بخرم هیچ تعصبی ندارم) میگفت؛ بترس از آدمایی که متوسط سن شون هفتاد به بالاست و جمله ( چیز از عمر نمونده) خودشون، استدلال نابودی (چیزی از عمر مونده) دیگران شده میگفت؛ بترس از آدمایی که گزینه ای بنام فرار و جایی برای فرار ندارن که اگر قرار به نابودی باشه همه رو باخودشون همراه میکنن پدر این روزها زیادی آدمها ترسناک شدن با اینوجود من هنوز بزرگ نشدم و تو هم دیگه نیستی ای پدر بیمعرفت میخواستم بهت بگم ای کاش جای ترس و احتیاط، شجاعت و اختیار رو بهم یاد میدادی میخواستم بهش بگم نشد بهش بگم «محمدرضا ژاله» #محمدرضاژاله #محمدرضا_ژاله #محمد_رضا_ژاله
. وقتی یه مدت نیستم یعنی ترسیدم ترس از چه میشه ها،ترس از توهم تمدن دو هزار سال گذشته، ترس از نداشتن حتی یک روز آینده ترس از مطالعه اجباری فروپاشی اقتصادی نه در خاطرات میخائیل سرگییویچ گورباچُف (آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی) بلکه ترس از فروپاشی اقتصادی خانواده های اطرافیانم،دوستانم، بستگانم که یک به یک دارند کم میارند.ترس از شما که دیگه حوصله خوندن حتی این متن رو هم ندارید. ترس از خودم که همش فکر میکنم. ترس از این فریبکار دغل پیشه که هر روز مادرشو با گفتن جملهٔ من عااااااااااااالی ام فریب میده. ترس از من، تو، او و چهارم شخص مفرد که هیچ وقت نفهمیدیم کیه ولی تو زندگیمون حسش کردیم. ترس از جابجایی بستر موقعیت، که انگار جنبه کیفی زیستن در این مقطع زمانی و دایرهٔ مکانی رو مبتلا به افت سطح کیفی کرده. ترس از گذشته و آینده ایی که جاشون رو بهم دادند دیروزی که بهتر از امروز بود. وقتی یه مدت نیستم یعنی ترسیدم از احتمال شنیدن صدای بوق خطممتد از دستگاه تنفس امید در جامعه ام وقتی نیستم میشینم یه گوشه ای برای خودم غصه میخورم تا دوباره خودمو جمع و جور کنم حالم که خوب شد شادی هامو باشما قسمت کنم. ببخشید که نمیتونم بخندونمتون ببخشید که نمیتونم دروغ بگم تا همیشه دوستتون دارم «محمدرضا ژاله» Photo by; Nima AQAkarimi @nima.aqakarimi Special thanks; @set.men
. و ما مردگانی که فقط راه میرویم یخ زدگانی در طول انجماد تاریخ که حتی خنده هایشان از یک بیحسی کامل حکایت دارد بینوایانی که فردا ها رو به دیروز ها باختند سِر شدگانی چون تنها مرغ مزرعه که چه جشن و پایکوبی باشد، چه عزا و سوگواری، او میزبان میهمانان خواهد بود عمر باختگانی در گذر از ابر های بیرحم که با توهم طلوع سمت غروبی تاریک در شتاب اند چرا که بیرحم تر از ابر ها آفتابی بود که هرگز طلوع نکرد بیرحم تر از آفتاب زمینی بود که امید را هم پیمان صلح و آمدن ها و زمان را هم پیمان جادوی سیاه و رفتن ها کرد و ما نیز بی آنکه بدانیم دلیل این همه دشمنی چیست با امید به انتظارِ از نو خود شدن میمیریم آیندگان؛ باورکنید سکوت این روزهای ما چندان نشانهٔ رضایت نبود. «محمدرضا ژاله»
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| بعد از سپری کردن یک شب رویایی در حالی که هردو به سقف اتاق خیره شده بودیم گفت هنوزم معنی این ضرب المثل انگلیسی آمریکایی رو نفهمیدم گفتم کدوم؟! گفت اگه بهت تجاوز شد سعی کن ازش لذت ببری گفتم چون در سیاست های هر دو بزرگوار گزینه دومی وجود نداره اگر هم باشه در طول تکریم گزینه اول نهادینه شده با خنده گفتم شما در هرصورت باید لذت ببری گفت ولی من شیفتهٔ سیاست آمریکام وارد هر کشور شد آبادش کرد مالزی دبی گرجستان آذربایجان گفتم از تو بعیده آبادی در گرو چی! شک نکن منافع چیزی درمورد معادن زمرد افغانستان شنیدی؟! گفت نه…ولی به نظرم همین که به طرفش وفاداره کافیه، بگذریم واقعا این سیاست سر و ته نداره گفتم موافقم گفت راستی میشه خواهش کنم یکی از تیشرت هایی که تنت بوده رو بهم بدی؟! گفتم برای چی میخوای؟! گفت میخوام هر شب قبل خواب بو کنم، میخوام باهم بودنمون رو هر شب تکرار کنم گفتم چرا که نه حتماً. فردا ظهر وقت رفتن من بود بهم گفت خودم میرسونمت تا فرودگاه گفتم راضی به زحمت نیستم گفت زحمتی نیست عزیزم باید برم استقبال یکی از دوستام تو رو هم میرسونم. بنابراین بعد از این که از حمام درآمدم اونم رفت دوش بگیره اواسط استحمامش صدام زد گفت عزیزم شامپوم تموم شد میشه یکی دیگه از توی کمد بهم بدی؟! گفتم کدوم کمد؟! گفت سمت راست. حواس پرتی داشتم کمد سمت چپ رو باز کردم، پر از تیشرت های رنگ و با رنگ با اندازه های مختلف بود. سرآخر شامپو رو بهش دادم تمام طول مسیر خودخوری کردم که بهش بگم مبادی به آداب بودنم مبنی بر حفظ شأن میزبان اجازه نمیداد رسیدیم فرودگاه وقت خداحافظی بود باورم نمیشد محکم بغلم کرد به پهنای صورت اشک میریخت. از گیت رد شدم دیدم با تلفن حرف میزنه و میخنده میخواستم بهش بگم زیست عاطفی تو و سیاست های آمریکا هر دو شبیه هم بود میخواستم بهش بگم نشد بگم «محمدرضا ژاله» ———————— #محمدرضاژاله #نویسنده #گوینده #بازیگر #تئاتر #سینما #پیانو #تنهایی #داستان
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان (میخواستم بهش بگم) |شاید واقعی| _________ نویسنده؛ محمدرضا ژاله @mr.zhaleh —————- ویدئو؛ راشد نادری @rashed_naderi —————- ویدئو دریا؛ هامون همت @hamoonhemmat —————- طراح صحنه؛ @deluxe.decoration.kish —————- عکس کاور؛ سینا رعنایی @sinaranaei —————- روابط عمومی؛ پگاه فتحی @pegahfathiiii —————- مدیر برنامه؛ علیرضا چالوک @alirezachalookofficial —————- من(عضو کوچک این گروه) و سایر اهالی این گروه رو از انرژی های مثبتتون محروم نکنید نور به زندگی تون بباره «محمدرضا ژاله» 🦋
. مجموعه داستان؛ «میخواستم بهش بگم» قسمت هفت بخش سوم از یه خیاطی بیرون اومد بیرون اومدنش عادی بود منتهی قفل کردن اونجا نه،خیلی زود فهمیدم اونجا خیاطی خاله اش که تابستونا کمکش میکنه.یه روز در میون زیپ شلوار و تعمیر لباس هارو بهانه میکردم که ببینمش هیچ کدوم هم به روی هم نمیآوردیم حتی حرفی هم جز کجاش باید تعمیر بشه، اینجاش زده نمیشد ولی همینم برام دنیایی شده بود یروز طبق معمول یه لباس مندرس پیدا کردم و پیش بسوی خیاطی همین که خواستم لباس رو بدم، خاله اش گفت دیگه نمیتونم تعمیرات مردانه انجام بدم ببر بده به عمو سهراب بدون اینکه چیزی بپرسم گفتم چشم همیشه پرسیدن شما رو یک قدم به قانع شدن نزدیک میکنه و این بعضی موقع ها خوب نیست چرا چون ایهام های زیادی میتونه در پاسخ اول وجود داشته که رفته رفته توضیحات با شفافیت موضوع راه فراری به شما نده با هزار مصیبت شماره شون رو پیدا کردم.تا اون موقع مزاحم تلفنی نشده بودم که شدم منزل عقیلی؟! منزل کلانتری؟!میثاقفر؟!شجاعی؟!نخیر اشتباه گرفتید.منزل فراهانی؟!بله بفرمائید؟! اِ علی هست؟!بله یه لحظه گوشی یا خدا علی جان الان خیلی زوده برای حرف زدن تا علی بیاد قطع کردم.همه اعضا خانواده یکباری گوشی رو جواب داده بودن الی خودش،یه روز دراوج ناامیدی گرفتم خودش برداشت هول شدم گفتم ببخشید اشتباه گرفتم.مودبانه گفت خواهش میکنم.طاقت نیاوردم فرداش رفتم جلو خیاطی اومد اینور پرده بله بفرمائید؟! این لباس مامانم زامپش در رفته، من خیلی جدی بودم نمیدونم چرا ریسه رفت از خنده لباس رو گرفت بهم گفت باشه برو. خشکم زده بود گفت چرا نمیری گفتم روسریت گفت چشه؟ گفتم خیلی زیباست گفت باشه حالا برو.حاضر بودم هرچی دارم بدم تا بتونم یبار فقط یبار پشت پرده رو ببینم، نشستنش خندیدنش کار کردنش حتی وقتی روسری نداره تصور اینکه داره خیاطی میکنه سرش پایینه مجبوره هی موهاشو بذاره پشت گوشش وای اصلا حاضربودم زندگیمو بدم فکر کن هر دوتا دستش بند باشه صدام کنه عزیزم موهامو میزنی کنار؟! چشام پرمیشد وقتی به آوارگی های خودم تو محلی که غریب بودم فکر میکردم دلم میخواست بلند داد بزنم بگم دوستت دارم همین که میدیمش لال میشدم.عصری زدم بیرون دیدم به دستگیره درب انگار یه چیز بستن بازش کردم شبیه به یه روسری بود خدای من بوی اونو میداد در فرهنگ آذری یابهتر بگم تورکی روسری یا لچک دادن نشونه دل دادنه،خوابیدن با لچکی که بوی اونو میده میتونست یکی از آرزوهام باشه موقع خواب کشیدم روی صورتم خواب دیدم روسری به دست به اعماق دریاهادعوت شدم.وقتی پاشدم… «محمدرضا ژاله» Video by; @alii__yektaapoor007
… Song of the seas By @sheymo1 with @mr.zhaleh on Piano ————————— This is the start of a new way . Listen , watch , share and be with us in this way. این شروع یک مسیر جدید است . بشنوید ، تماشا کنید ، به اشتراک بگذارید و با ما در این مسیر همراه باشید. ————————— Music & lyrics : @sheymo1 Video : @rashed_naderi Typography: @pouya.kamrani.pv Logo : @shinartss Special tnx to @afshinmoghaddam1 @thisisseyyed @amirarda1 #sheymo #mrzhaleh #piano #peace