حالا كه تازه نميشم با چيزي لااقل يكم تو اين ديوارا حل شم، كهنه شم، بوي كهنگي بگيرم بلكه هم آدماي كهنه دوستم داشته باشن. @elaheaskari ❤️
عكاس پشت صحنه مون ازمون عكس ميگيره چاپ ميكنه و بهمون جايزه ميده. @mkeshvary #صام
تيزر فيلم كوتاه “قهوه فرانسه” به كارگرداني @golzarfarzaneh بازيگران: مهسا حجازي و آريا توسلي @arya_tavasoli @leilaakhbari @soroush_hazrati @mina_salimi
عباسعلي سي و پنج سالش بود، روي چرخ دستي اش نفت ها را جا به جا ميكرد. بلند بلند بين كوچه پس كوچه ها فرياد ميزد: نفتيه نفت، نفتيه نفت. خيلي با مشتري ها حرف نميزد، كارش را ميكرد و آخرش ميگفت به سلامت، فارسي حرف زدن برايش مشكل بود، گاهي مشتري ها اخم و تخم ميكردند كه با اين وضعيت گروني نفت ديگر بايد تو سرما بخوابيم، جوري كه انگار عباسعلي مسئول گراني نفت كشور است. اما عباسعلي از گراني نفت خوشحال بود، شب ها تا صبح پول آخر ماهش را تخمين ميزد، آخر ماه كه مرخصي سربازي ميگرفت برميگشت به دِه، تا آن زمان يارعلي چهار سالش ميشد، عباسعلي آدم خشكي به نظر مي آمد اما دلش لك زده بود براي اينكه يارعلي را بين دستانش بفشارد و صورت كوچكش را به گونه اش بچسباند. يك ماه پيش برادرِ زنِ عباسعلي كه به تهران آمده بود ميگفت يارعلي سرخچه گرفته است، همه ي بچه هاي ده سرخچه گرفته اند ولي يارعلي را هنوز پيش دكتر نبرده اند. منتظرند كه برايشان پول بفرستي. عباسعلي روز ها را ميشمرد تا به آخر ماه برسد و با پول به ده برود و اولين كاري كه ميكند يارعلي را دكتر ببرد و برايش دارو بگيرد. چشمان درشت و مشكي يارعلي شب ها يك دم خاطر عباسعلي را راحت نميگذاشت. آخر ماه عباسعلي پولش را گرفت و به بازار رفت، يك پيراهن بنفش براي زنش، يك جفت كفش آمريكايي براي يارعلي و يك روسري براي دختر دو ساله اش خريد و به راه افتاد. به خانه كه رسيد دست و روي اش را در حياط شست و منتظر يارعلي ماند كه بدود و در آغوشش بگيرد، اما صبح خيلي زود بود و حتما يارعلي خواب بود. وارد خانه شد، زنش را ديد كه شير گاو را دوشيده و سرش گرم ماست گرفتن از شير است. عباسعلي سلام گرمي كرد و گفت خسته نباشي، زن جوابي نداد، عباسعلي اطراف را نگاهي كرد، خانه انگار خيلي ساكت تر از يك صبحِ زودِ معمولي بود، عباسعلي پرسيد يار علي حالش چطوره؟ بهتر شده؟ زنش قابلمه ي ماست را برداشت و گفت يارعلي يه هفته ميشه كه مرده. عباسعلي هميشه مقصر بود، تقصير عباسعلي بود اگر در سي و پنج سالگي به سربازي ميرفت، تقصير عباسعلي بود اگر نفت گران ميشد، تقصير عباسعلي بود اگر يارعلي سرخچه ميگرفت و ميمرد، تقصير عباسعلي بود اگر نان نبود يا اگر خانه گرم نبود. . . . پ ن: عكس از بي عكسي است.
سرخوشيِ بعضي لحظات.
تيزر فيلم كوتاه يك ظهر باراني به كارگرداني علي مؤذن.
از اين سر شهر به آن سوي شهر ميدويدم و گاه سارا به دادم ميرسيد و سوار تانك اش ميشديم و اوقاتمان خوش ميشد. تانك سارا من را ياد شيريني خامه اي مي اندازد، ياد بارانِ شب هنگام، ياد خانه ي عمه خانمِ مامان،ياد كفش هاي خامه اي ام. @nimaimanzad
(ادامه ي داستان) هفته ي دوم مدرسه ها بود كه دايي رضا فوت شد. مامان بزرگترين غم دنيا توي دلش ريخت. ما مونديم خونه و مامان تا هفته هاي خيلي زيادي پيش خانواده اش بود. چند تا بيست درختي و شكلاتي و پروانه اي تو اون هفته ها گرفتم. ولي ديگه نوزده و هجده و هفده هام فقط يه خط قرمز بود و يه عدد روش. شب ها بايد ديكته شب بهمون ميگفتن و فرداش ديكته هامونو به خانم اهرابي نشون ميداديم. اولش با ترس ولي بعد ها راحت تر شروع كردم از روي كتاب ديكته نوشتن، براي اينكه كسي شك نكنه يه كلمه رو غلط مينوشتم و براي خودم يه خط ميكشيدم و روش مينوشتم نوزده. بعد ها كه نوشتن ياد گرفتم به خودم نوزده ميدادم و زيرش مينوشتم “آفرين دخترم، دقت كن” مامان سالها با غم بزرگ روي دلش جنگيد و خيلي وقت ها هم خسته شد. هيچ وقت به من ديكته شب نگفت، هيچ وقتم نيومد مدرسه كه بپرسه اوضاع تحصيلي ام چطوره. نوزدهِ درختيِ صفحه ي اول دفتر ديكته كه مامان برام كشيد و باهم رنگش كرديم براي همه ي زندگيم تا الان بس بود. مامان هيچ وقت براش درست و غلط مطلقي وجود نداره. مامان نه نوزده رو سياه و زشت و بد ميدونه نه بيست رو زيباترين و بي نقص ترين. 👩🏻
يك نفر تنظيمات رويا ها را به هم ريخته. ديشب در باغ هاي معلق بابل قدم ميزدم و سعي ميكردم دوري ار خانه را فراموش كنم، گنجشككان بر شانه هايم مينشستند و آب از كنار پايم بالا ميرفت. پيراهني شاهانه بر تن داشتم و يك جفت صندل چرمي به پا كرده بودم كه بند هايش را تا نزديك زانو به دور ساق پاهايم پيچيده بودم. از يك جايي از خواب پايم را از باغم بيرون گذاشتم و جنگ و مصيبت و بدبختي بر سرم ريخت، به خانواده اي عرب زبان پناه بردم و يك غذاي عربي خوشمزه مهمانشان شدم. از ميان عمليات جنگي خودم را به سختي به محل فيلمبرداري رساندم و همزمان كارگردان گفت صدا ، دوربين، حركت. به سرعت در جاي خود قرار گرفتم و گفتم من ، اوفليا…
My brother My hero 🦸♂️ كوچيكتري ولي پشتم كه مي ايستي بزرگتر از يه كوهي.
زري خانم چهل و پنج سال داشت و در آن سن به خودش شك كرده بود. زري چهل و پنج سال داشت و با مادر خيلي پيرش زندگي ميكرد. صبح ها خانه را رفت و روب ميكرد و عصر ها قرآن ميخواند و شب ها سريال هاي عاشقانه ي تلويزيون را تماشا ميكرد. زري روي گوشي هوشمند و امروزي اش كه برادر بزرگترش برايش خريده بود برنامه هاي درس هايي از قرآن و فال تاروت نصب كرده بود. زري هر روز به پنج يا شش خواستگاري كه در بيست سالگي داشت فكر ميكرد و تصور ميكرد كه اگر با آنها ازدواج كرده بود حالا كجا بود. در ميدان شوش، در بندر انزلي، در قم كه نزديك به حوزه باشد ، در ميدان ونك، و يا در آلمان. اين آخري خيلي خوب بود اما نماز نميخواند و مشروب هم ميخورد. پس زري تصميم گرفت كنار مادر پيرش بماند. زري به دختراني كه دوست پسر داشتند حسودي ميكرد اما ميدانست كه دوست پسر او را به جهنم ميبرد. زري لاك قرمز روي ناخن هايش را خيلي دوست داشت اما مجبور بود براي وضو گرفتن خيلي زود لاك هايش را پاك كند؛ لاك قرمز دور ناخن هايش ميماسيد و همه ي انگشت هايش را قرمز ميكرد و وضويش آن طور كه بايد به دلش نمينشست و از لاك قرمز بيزار ميشد. زري به خودش شك كرده بود كه بالاخره لاك قرمز را دوست دارد يا از آن بيزار است.
شبيهِ مادرِ پيرِ فردوس خانم زن اسد آقا بود. درست يادم نمي آمد. آخرين بار كه مادر فردوس خانم را ديده بودم شش يا هفت ساله بودم. آن سال ها بابا يك طبقه بالاي خانه درست كرده بود و خانه مان دو طبقه بود و خانه ي فردوس خانم و اسد آقا هنوز يك طبقه مانده بود. همين موجبات ماجراجويي من را در ان روزها به خوبي فراهم كرده بود.صبح زود بيدار ميشدم و قايمكي نگاه ميكردم به پشت بام كه اسد آقا شعر هايي زير لب ميخواند و دمبل هاي بزرگ و سنگينش را برميداشت و شروع ميكرد به بلند بلند خواندن و شمردن، يكي و دوتا، دو تا و سه تا، سه تا و چارتا… من هم پشت سرش اعداد را ميشمردم، به گمان خودم قايم شده بودم و اسد آقا مرا نميديد ولي هر از گاهي چيز هايي ميگفت كه حواسم را جمع كنم با دقت ورزش كردنش را نگاه كنم. آخر ورزشش دستي به سبيل هاي پرپشت و سفيدش ميكشيد و لبخندي تحويلم ميداد. يكي از آن تابستان ها فردوس خانم همه ي موهايش را از ته تراشيد، اين را وقتي فهميدم كه يك بار ميلاد پسرش را در حياط خانه شان كتك ميزد و با لباس خانه و بدون روسري در حياط ديدمش. اولين بار بود كه فردوس خانم را آنقدر عصباني ميديدم و دلم براي ميلاد سوخت. ميلاد پسر خوبي بود و بعضي وقت ها هم فكر ميكردم مرا خيلي دوست دارد . حدس زدم حتما دلش نميخواهد من كتك خوردنش را بيينم . از مامان پرسيدم چرا فردوس خانم همه ي موهايش را از ته زده، مامان گفت كه موهاي فردوس خانم مريض شدن و بايد دوباره از اول مو دربياره. چند بار شب ها خواب ديدم كه موهايم مريض شده و با ترس و گريه از خواب بيدار شدم. مادر فردوس خانم اما زن بيخيالي بود. از آن پيرزن هاي چاق و گردي بود كه صبح ها با اسد آقا دعوا ميكرد بخاطر اينكه صبح زود با ورزش كردن هاي به قول خودش بي موقع او را از خواب ميپراند. پيرزن هميشه روي پشت بام ميخوابيد. ميگفت توي خانه قلبش فشرده ميشود. مامان ميگفت بخاطر اين است كه مادر فردوس خانم زن ييلاق است و خانه هاي تهران برايش كوچك و دلگيرند. ظهر ها با ميلاد دعوا ميكرد بخاطر اينكه ميلاد با سِگا و آتاري دستي سر و صدا راه مي انداخت و نميگذاشت كه بعد از ناهار چرت درست و درماني بزند. عصر ها هم زير اندازش را زير بغلش ميزد و مي آمد دم در توي كوچه مينشست و با ما كه دوچرخه سواري يا توپ بازي ميكرديم دعوا ميكرد و ميگفت اگه توپتون بخوره به من پا ميشم همتونو با عصا كتك ميزنم. تا آن موقع كسي از مادر فردوس خانم و عصايش كتك نخورده بود اما تهديدش هميشه مارا ميترساند.چيز زيادي از چهره ي مادر فردرس خانم به خاطر نمياورم اما حسم ميگويد شبيه همين زن پير بود كه انجا روي پله ها
روز اولي كه ميخواستم مدرسه برم مامانم خيلي خوشحال بود، براي اينكه معتقد بود من خيلي باهوشم ،حتما آدم بزرگي ميشم و از بزرگ شدنم خيلي ذوق داشت.هفته ي اول مدرسه كه تموم شد خانم اهرابي اولين ديكته رو بهمون گفت كه تو دو خط نوشتيم آ _ ب _ آب _ بابا و چند بار تكرارشون كرديم. من بخاطر يكي از كلاه هاي بالاي سر آ كه نامفهوم نوشته بودم نوزده شدم. خوشحال بودم از نمره ام چون ميدونستم نوزده خيلي به بيست نزديكه. سر چرخوندم و ديدم دو تا از بچه ها كه نمره نوزده گرفته بودند زدن زير گريه، تلاش كردم گريه كنم تا من هم بگم كه بيست ميخواستم ولي واقعا به نظرم نوزده نمره ي خوبي بود.نتونستم گريه كنم اما وقتي ديدم خانم اهرابي نمره هاي بيست رو شكل يه درخت تو دفتر ديكته ي بچه ها كشيده حسوديم شد چون براي بقيه ي نمره ها فقط يه خط كشيده بود و عدد نمره رو روش نوشته بود. مثل نوزده من.رفتم خونه و قصه ي بيست هاي درختي رو براي مامان گفتم، مامان هم برام يك نوزده درختي كشيد و با هم رنگش كرديم. بهم گفت آفرين، نوزده نمره ي خيلي خوبيه. پ ن ١_ آيلار يا يكي از اونايي بود كه با نوزده گريه كرد و من سعي كردم مثلش براي بيست گريه كنم يا از اونايي بود كه به بيست درختي اش حسوديم شد. @aylar_ghobakhlo پ ن ٢_ بقيه ي داستان رو تو پست بعدي ميگم پ ن ٣_ عكس رو الهه گرفته @elaheaskari
در پيچ و خم هاي جاده طاقتم طاق شد و به راننده گفتم بايستد. باد خنك مي وزيد و من از ديدن كوه اشكم سرازير شد. يك دسته گل رنگارنگ چيدم و در رودخانه انداختم و هق هقم را آزاد كردم. سوار شدم و به سرعت به سمت دِه رفتم. چشمه ي ورودي دِه را لوله كشي كرده بودند، كسي آنجا با كوزه و ظرف نشسته ديده نميشد اما كوچه پس كوچه ها همان صخره ها و سنگ هايي بود كه بايد به سختي از آنها ميگذشتي و به خانه ميرفتي. جوي جلوي در خانه مان خشك شده بود، نه اينكه ديگر آبي نباشد، آنا حيران، آب را به ظفر بخشيده بود. باغ عين ويرانه هاي جنگ، آفت زده و پر از علف هرز شده بود. يك لحظه گمان كردم آن طرف مرزم و اينجا جنگ است، اما باغ با اين شمايلش بيشتر شبيه ما بود، شبيه من ، شبيه آنا و آتا. در خانه، آنا حيران، كنار پنجره ي قديِ نزديك به باغ خوابيده بود، همان پنجره كه از آن هم ميشد سرخ شدن انار ها را ديد هم قره داغ را كه شب ها از آن صداي زوزه ي گرگ مي آمد. كنار آنا نشستم دستش را گرفتم، خيلي آرام بيدار شد حالت گريه به خود گرفت مثل هميشه. اما چشم هايش را نميشد ديد كه با پارچه ي سفيد بسته بودند. جلوي پنجره ي قدي ميخوابيد كه خورشيد از سر قره داغ طلوع كند و آفتاب از سر قره داغ بر چشم هايش بتابد. دست روي انگشتان بريده شده اش گذاشتم بعد از سالها اسم خودش را صدا زدم. جيران، جيران ديدي اشك با چشم هاي آبي زيبايت چه كرد؟ آنا جيرانم از وقتي كه از ارس گذشتند، همه را به دست ارس سپرده بود، من مانده بودم و آنا و آتا. برادرانم را ارس براي هميشه ناپديد كرده بود. به اين دِه پناه آورديم، كنار ارس، كنار برادرانم، ارس به چشم ها و اشك هاي آنام مديون بود. ارس نام آنا را عوض كرد بسكه آنا حيران و نگران به آن طرفش چشم دوخت و گريست. خانه ي ما نه اين ورِ ارس بود نه آن ور ، نه اينور خط نه آن ور خط. خانه ي ما خود ارس بود، همانطور كه آنا وصيت كرد تن زيبايش را بعد از مرگ به ارس بسپارم.
رشت نوروز ليلا فروهر دل اي دل دل اي دل #1398🐷
. گروه هنری آنارخه . نویسنده ، طراح ، کارگردان : علی کرسی زر . بازیگران به ترتیب ورود : امیر ابراهیمزاده ، نیما ایمانزاده ، امید شوندی ، مهسا حجازی ، مازیار سیدین ، سعید کرمی و سپهر طهرانچی . دستیار کارگردان و برنامه ریز : سارا قاضی . طراح نور و لباس : علی کرسی زر . مشاور هنری : امیر ابراهیم زاده . مشاور کارگردان : سپهر طهرانچی . طراح گرافیک : سینا سرمدی . ساخت تیزر و آرایه های صوتی و تصویری : امید شوندی . گریم : نسرین کمالی روستا . ( با نگاهی به رمان های “فرانکنشتاین” نوشته مری شلی و “سرزمین گوجه های سبز” نوشته هرتا مولر) . بیست و دومین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران . دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۷ و ۱۹ دانشگاه تهران , دانشکده هنرهای زیبا , سالن سمندریان . #فرانکنشتاین #آنارخه #جشنواره_تئاتر_دانشجویی
گروه هنری آنارخه نویسنده ، طراح ، کارگردان : علی کرسی زر بازیگران به ترتیب ورود : امیر ابراهیم زاده ، نیما ایمان زاده ، امید شوندی ، مهسا حجازی ، مازیار سیدین ، سعید کرمی و سپهر طهرانچی دستیار کارگردان و برنامه ریز : سارا قاضی طراح نور و لباس : علی کرسی زر مشاور هنری : امیر ابراهیم زاده مشاور کارگردان : سپهر طهرانچی طراح گرافیک : سینا سرمدی ساخت تیزر و آرایه های صوتی و تصویری : امید شوندی گریم : نسرین کمالی روستا ( با نگاهی به رمان های “فرانکنشتاین” نوشته مری شلی و “سرزمین گوجه های سبز” نوشته هرتا مولر) بیست و دومین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۷ و ۱۹ دانشگاه تهران , دانشکده هنرهای زیبا , سالن سمندریان #فرانکنشتاین #آنارخه #جشنواره_تئاتر_دانشجویی
تنديس برگزيده بهترين نمايش جشنواره تنديس برگزيده بهترين نمايشنامه به همه ي گروه تبريك ميگم 🍁🍁🍁
تنديس برگزيده بهترين نمايش جشنواره تنديس برگزيده بهترين نمايشنامه به همه ي گروه تبريك ميگم 🍁🍁🍁
سی و هفتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر گروه تئاتر آنارخه @process_theatre . “فرایند ” . چهارشنبه ۱ اسفند . . ساعت ۱۸ و ۲۰:۳۰ . سالن حافظ . نویسندگان : امیر ابراهیم زاده ، علی کرسی زر . طراح و کارگردان : علی کرسی زر . دراماتورژ: امیر ابراهیم زاده . بازیگران ( به ترتیب ورود ) : . سپهر طهرانچی ، مریم زارعی ، مهرنوش حاجی خانی ، احسان معجونی ، مازیار سیدین ، مهسا حجازی ، سعید کرمی ، سارا کریمیان اقبال . . طراح صحنه و نور : علی کرسی زر . طراح صدا و موسیقی : سپهر سا . طراح لباس : امیر ابراهیم زاده . دستیار کارگردان و برنامه ریز : سارا قاضی . گریم : فاطمه محمدامیری . طراح پوستر و بروشور : رضا چاوشی . عکاس : رها محمدی . ساخت دکور : محمدحسن درباغی فرد . #فرایند#کافکا #سی_وهفتمین_جشنواره_بین المللی_تئاتر_فجر